<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510</id><updated>2011-08-01T15:04:13.322-04:00</updated><title type='text'>ریگزار</title><subtitle type='html'>"ریگی از روی زمین برداریم - وزن بودن را احساس کنیم"</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>20</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-8438843120312817195</id><published>2009-09-06T20:29:00.001-04:00</published><updated>2009-09-06T20:39:13.285-04:00</updated><title type='text'>یادآوری</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;یک زمان میرزا ملکم خان٬ سرخورده و نا امید از دسائس و رذالت های آخوندهای شیعه در جهت یکدست سازی مملکت و زدودن رد و نشان هرچه غیر شیعه ازثغور و سرحدات ممالک محروسه&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;که منجر به رمیدن شمار بسیاری از اهل کتاب و اهل حال از این مملکت شده بود٬ در طی نامه محرمانه ای به شاه اینطور نوشت: "چه ضرری داشت از آن یهودی های متمول بغداد چند نفر هم در تهران و اصفهان می داشتیم یا از آن ارامنه که از اصفهان رفته در هند مایه آبادی مملکت آنها شده اند به حالت قدیمی خود در اصفهان باقی می ماندند. یا گبرهائی که در هند رونق ملک آنجا شده اند در یزد و کرمان می آرامیدند؟" جستارهائی از تاریخ – احسان طبری صفحه 110&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;این را نوشتم که خواننده با مقایسه حال و روز الآن مملکت با زمان شاه شهید خود این حدیث مفصل بخواند که در این روزگار نه تنها اقلیت های مذهبی از ایران گریزان اند بلکه شیعه های دوازده امامی یک مقداری غیر راستین هم که سرشان به تنشان می ارزد و علمی آموخته اند و تجربه ای اندوخته اند و عرضه ای دارند و ایشان را با هرآنچه "ناب و راستین و انقلابی" است کاری نیست٬ از مملکت گریخته اند. که جمعیتشان هم از فزونی قابل مقایسه با جمعیت اقلیتهای متواری نیست. گواینکه تعاریف پیشین از "اقلیت" هم در مملکت ما عوض شده. فی الحال یک اکثریتی اقلیتند. نگارش این چند خط اساسا ربطی به معرفی کابینه جدید احمدی نژاد نداشت. و یا یادآوری این جمله که "مگر آدم قحطی بود که اینها وزیر و وکیل شدند". که البته بود و هست. ولی دلیل این یادداشت مصاحبه امروز صدای آمریکا بود با عباس معروفی. این را نوشتم به یاد بی سامانی های معروفی و همگانی چون او که به جای اینکه در ایران باشند و در هر دمی به چراغ شکوفائی ایران بدمند٬ دربدرند و دمشان هوای غربت و بازدمشان آه حسرت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-8438843120312817195?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/8438843120312817195/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=8438843120312817195' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/8438843120312817195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/8438843120312817195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='یادآوری'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-3680068024970949529</id><published>2009-06-07T03:16:00.002-04:00</published><updated>2009-06-07T15:39:02.056-04:00</updated><title type='text'>کلامی غیر سیاسی در گفتمان سیاسی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;هدف از نگارش این چند سطر صرفا این بود که احساس کردم آقای دکتر میلانی متعاقب آغاز گفتگوئی تازه در باب عدم مداخله در امور سیاسی٬ پذیرای آرای متفاوت خوانندگان وب سایت ارزشمند "گفتمان" و همچنین وبلاگ شخصی ایشان٬"نگاه دیگر"&lt;/span&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;٬ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;در این زمینه خواهند بود. باشد که کمکی باشد هرچند کم مقدار برای روشن شدن ابعاد متفاوتی از این موضوع. همچنین خوب است در ابتدای صحبت به این نکته نیز اشاره کنم که تخصص و تحصیلات بنده نه هیچ ربطی به علوم اجتماعی دارد و نه به علوم سیاسی. آنچه که سعی دارم به آن بپردازم صرفا دیدگاه شخصی یک فرد غیر متخصص است که فکر می کند باید حداقل برای مصرف شخصی خودش هم که شده جوابی برای&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;این پرسش پیدا کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;آنچه که از نوشتارهای منتشر شده پیشین بر می آید این است که دوستان به دنبال یافتن یک "تئوری" برای اولا توضیح و ثانیا یافتن مصادیق دخالت یا عدم دخالت در" امور سیاسیه" هستند. و برای این حل این مشکل سعی بر ارجاع به آثار مقدس بهائی و پیامهای بیت العدل بعنوان خطوط مشی کلی دارند و متعاقبا می کوشند بر آن اساس به همان"تئوری" موعود دست یابند. این روش را من هم بسیار می پسندم. علی الخصوص در این یک مورد خاص و به ویژه زمانی که آنرا در تقابل با برداشت های همراه با افراط و تفریط گذشته و حال می گذارم بسیار خوشایند می نماید. منظور از افراط و تفریط آنکه زمانی اگر حتی اسم یکی از مسئولان دولتی در یک جمع بهائی آورده می شد آنچنان با لحنی ملامتگر فرد متکلم را از صحبت باز می داشتند که "حرف نزن که تو داری در سیاست دخالت می کنی!" و از طرف دیگر در ایام اخیر بعد از انتشار جواب بیت العدل به نامه یک بهائی درباره چگونگی جواز شرکت در انتخابات٬ آن جواب کلی و در عین حال صریح بیت العدل اینگونه تعبیر شده بود که جسته و گریخته از زبان چند نفر از بهائیان ایران شنیدم که می گفتند "بیت العدل گفته همه احبا باید در انتخابات شرکت کنند!!". که قطعا می شود ساعتها در باب نادرستی هر دو نوع برخورد با این مسئله بحث کرد. دو نوع برخوردی که هر دو از یک جنسند. از جنس اطاعت چشم و گوش بسته و بی فکر. منظورم از نقل این مختصر اینکه بنده تا چه حد به تلاشهای آقای دکتر میلانی و همکارانشان در این مسیر ارج می نهم و معتقدم اگر این سعی و خطاها نباشد و این گفتگوها به میان نیاید٬ خرافات و بنیاد گرائی بسیار زودتر از موعد مقرر دامان آئین بهائی را خواهد گرفت. مانند همه آئین های دیگری که بهائیان معتقدند اساس همه شان یکی است و می بینند چه بر سرشان آمده. برخی از نظرهای ارائه شده بر مقالاتی که پیشتر در سایت های گفتمان و نگاه دیگر منتشر شده نظر بنده را دراین مورد که این افراطی گری ها وجود دارد تأیید می کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;حال فارق از این مسئله جنبی آنچه که به نظر بنده می رسد که باید در سیر گفتگوهای پیشین به آن توجه کرد این است که شاید بهتر باشد برای روشن تر شدن موضوع ابتدا قدری بیشتر روی خود صورت مسئله کار کنیم. شاید بتوان این مسئله را به صور ساده تری نیز بیان کرد. و آن اینکه من تصور می کنم واژه "امر سیاسی" کلی تر از آن است که حتی با ارائه تعریف جامعی از آن نیز بتوان به هدف مورد نظر رسید. دلیل: اسناد بی شمار از آثار مقدس بهائی همواره مورد استناد قرار می گیرد و همه حول این محور دور می زند که بهائی نباید در سیاست دخالت کند. به همین صراحت. حتی در این نصوص آمده که اگر دیدید کسی در سیاست دخالت می کند او بهائی نیست. حال با توجه به این مقدمه مرسوم&lt;/span&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;٬&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt; در عین حال می خواهیم که با به دست دادن تعریفی مقطعی و منطقه ای از "امر سیاسی"٬ دخالت کردن یا نکردن در آن "امر سیاسی" را توجیه کنیم. چرا چون هدف اصلی مثلا این است که می خواهیم رأی بدهیم. و قس علی هذا. یعنی عملا داریم می گوئیم چه اموری سیاسی اند و چه اموری سیاسی ترند!! پس در آن اموری که یک کمی سیاسی اند اشکالی ندارد دخالت کنیم. مثلا در مقاله ای که آقای کنعانی نوشته اند&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color:black;"&gt;آمده: "&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;b&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;افراد بهائی اجازه و حق دارند بنا بر شروطی در امور سیاسی دخالت کنند . شرط مجاز بودن این دخالت، اینست که این دخالت به موجودیت جامعه بهائی صدمه نزند&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;". این نوع احتجاج و نتیجه گیری را حد اقل من نمی پسندم. اگر چه که نهایتا با هدف و تا حد زیادی با نتیجه ای که ایشان در انتهای مقاله می گیرد موافقم٬ ولی آن مقدمات چگونه به این نتیجه می انجامد؟ اگر نویسنده نظر شخصی خویش را بیان می کند٬ پس چرا از همه بهائیان نام می برد٬ "افراد بهائی اجازه و حق دارند ...". و اگر می خواهد نظر آئین بهائی را بازگو کند٬ چگونه بعد از آن همه سند که مانع از هرگونه دخالت در سیاست است به ناگاه دخالت در "امور سیاسی"٬ "بنا بر شروطی" مجاز دانسته می شود. در اینجا به باور من یک خلأ منطقی وجود دارد که هم قائل و هم سامع و هم کل گفتگو را در دام بی سرانجام خود می کشد. خصوصا اینکه در آخر می خوانیم که این مداخله ی مشروط باید به شرط توافق با نوعی عافیت طلبی باشد. یعنی اینکه می گویند به موجودیت جامعه لطمه نخورد. آیا فرد به تنهائی می تواند قضاوت کند که چه کاری به موجودیت جامعه لطمه می زند و چه کاری نمی زند؟ گفته اند که افراد می توانند دخالت کنند و به درستی گفته اند که مؤسسات نباید دخالت کنند (از نصوص نتیجه گرفته اند که نهاد دین از نهاد سیاست جداست. کاملا موافقم) ٬ آیا این افراد به تنهائی این اشراف را دارند؟ و بعد بر اساس همین اصل عافیت طلبی نویسنده بدون مقدمه نتیجه می گیرد که مثلا آن فعالیت اجتماعی که جوانان شیراز داشته اند و منجر به دستگیری شان شده کار درستی نبوده. که فکر نمی کنم این موضوع از ابتدا در این بحث می گنجید و مربوط بود که بعنوان مثال عنوان کنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;برای رهائی از این خلأ منطقی پیشنهاد من این است که به جای تعریف "امر سیاسی" و اینکه حالا چقدر می شود در آن دخالت کرد یا نکرد٬ توجهات را معطوف تعریف "فعل سیاسی" یا "کنش سیاسی" بکنیم. به این معنی که بگذاریم "امر سیاسی" سر جای خودش باشد. ما رابطه خودمان را با کنش سیاسی تعریف کنیم. اینگونه که بگوئیم بهائی مرتکب فعل سیاسی نمی شود. یا جمله ای شبیه به این. چرا؟ برای اینکه تأثیر گذاری بر یک "امر سیاسی" لزوما به معنای ارتکاب فعل سیاسی نیست. مثال: در مورد همین انتخابات ریاست جمهوری قریب الوقوع ایران. برآیند تمام فعالیت هائی که چه جامعه بهائی و چه افراد بهائی انجام می دهند می تواند به نوعی بر این امر سیاسی در حال وقوع تأثیر بگذارد. با پی گیری های جامعه بین المللی بهائی در سازمان ملل متحد قطعنامه ای که برای پنج سال متوالی با کارشکنی های ایران نمی توانست به مجمع عمومی راه پیدا کند٬ این بار به مجمع می رود و بر علیه ایران به تصویب می رسد. این که جامعه بین المللی بهائی در این رابطه چه کرد خود داستان مفصلی است. یا اینکه با پشتیبانی یک محفل ملی٬ در پارلمان آن کشور قطعنامه شدیدالحنی بر علیه جمهوری اسلامی به تصویب می رسد که علاوه بر مطالبه اصلی این قطعنامه که آزادی یا محاکمه عادلانه مدیران جامعه بهائی ایران است٬ به نقض حقوق سایر اقلیت های مذهبی و قومی و زبانی هم در ایران اشاره می شود. در کنار همه این ها تعدادی از دانشجویان محروم از حق تحصیل بهائی در جریان یک حرکت فردی و مطالبه محور در کمپین برخی از کاندیداهای ریاست جمهوری بنا به تشخیص خودشان شرکت می کنند و حقوق پایمال شده شان را طلب می کنند. نتیجه برآیند همه این اقدامات این می شود که مسئولین کمپین برخی از این نامزدها به محترم شمردن حقوق شهروندی بهائیان اشاره می کنند (حد اقل کاری که می شود کرد). این یعنی تأثیر گذاشتن بر یک امر کاملا سیاسی. ولی آیا هیچ کدام از بهائیان یا مؤسسات بهائی در این میان فعل سیاسی انجام داده اند؟ مسلما خیر. بنابراین فکر می کنم که خوبست در ابتدا فعل سیاسی تعریف شود. ارائه یک تعریف مشخص و دقیق و علمی از فعل سیاسی در حیطه تخصص عالمان علوم اجتماعی است. اما فقط بعنوان ذکر مصادیق و ارائه مثال می توانم بگویم که فی المثل عضویت در یک حزب سیاسی٬ فعل سیاسی است و از این قبیل می توان نمونه های بسیار برشمرد. پس خوبست که هرچه زودتر به تعریف روشنی از فعل سیاسی یا کنش سیاسی دست یابیم چرا که در غیر این صورت هم بیش از پیش از ایفای وظایف اجتماعی خود باز خواهیم ماند و هم از مطالبات مدنی بهائیان ایران. که بسیار طلب دارند از این دولت و این حکومت و این نظام سوای اینکه چه کسی بر آن حکم می راند. و هم اینکه دیگر لازم نیست در دل بگوئیم "عدم مداخله در امور سیاسیه" و در سرمان این صدا را بشنویم که می گوید "دخالت در اموری که فقط یک کمی سیاسی اند اشکالی ندارد!!!". &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;در آخر اجازه می خواهم به انگیزه اصلی خود که مرا واداشت اینگونه با شتاب به این گفتگو بپیوندم نیز اشاره ای کرده باشم. علاوه بر اینکه نوشتم تا چه حد هرگونه فعالیت مدنی و عمران اجتماعی را صحیح می دانم و ارج می نهم و آنرا وارد بحث دخالت در سیاست نمی دانم. و اینکه شرکت مطالبه محورانه بهائیان بعنوان "افراد بهائی" و نه به نمایندگی از طرف جامعه بهائی در کمپین نامزدهای ریاست جمهوری را بسیار سنجیده و بخردانه می دانم. و اینکه در این دوران که صحبت از بازستاندن حقوق مسلوبه بهائیان است٬ چقدر خوبست که همه بدانند بهائیان افرادی منفعل نیستند و در انتخابات شرکت می کنند و به قول همسرم که امروز بر سر میز صبحانه گفتگو می کردیم٬ دیگر کسی نمی تواند بگوید هرچه برسر بهائیان می آید حقشان است چرا که هیچ نقش اجتماعی برای خود قائل نیستند. و خود من هم به یک کسی که خوشم بیاید رأی خواهم داد. اما آنچه که در این میان نپسندیم و همه این خطوط را سیاه کردم که به آن اشاره کنم این است که دیری نیست می بینم افراد بهائی عملا دارند برای نامزدهای انتخاباتی تبلیغات می کنند! تعداد پست های فیس بوک که نشان به نشانی سبز سیّدی می دهد از شمار بیرون شده. حتی بعضی بهائیان به یکی از نامزدها که اجماعا از سایرین منفورتر است فحش و فضیحت می دهند. حتی می خواهم بگویم اگر این فحش دادن که از اساس کار شایسته ای نیست و اقرار می کنم که خود من هم بارها مرتکب آن شده ام (و در آینده هم خواهم شد!) ٬ در زمان مبارزات انتخاباتی معنای دیگری پیدا می کند. نمی گویم بهائیانی که اینگونه عمل می کنند اشتباه می کنند. شاید من در اشتباهم و بشود یک جوری توجیه کرد که اگر فرد بهائی به طور علنی از یک جریان سیاسی حمایت کرد اشکالی ندارد. من به هر حال این حق را به خودم نمی دهم که "امر به معروف و نهی از منکر کنم" ولی آیا این همه نشان از یک سردرگمی ندارد؟ همان سردرگمی که آدم های با همت و با غیرتی مثل آقای دکتر میلانی یا آقای کنعانی یا همه آنها که در نظرخواهی های وبسایت ایشان شرکت می کنند و به این گفتگو دامن می زنند سعی در حل آن دارند و می دانم که در این مسیر موفق خواهند بود. ولی باز به سخن نخستین خود باز می گردم و آن اینکه این سردگمی را در وجود تناقضات و خلأهای منطقی می دانم که در بالا به آنها اشاره کردم. بنابراین تأکید می کنم٬ به نظر من اگر بجای پرداختن به موضوعات کلی و به جای صرف وقت روی مسئله ارائه یک تعریف ارتجاعی و کشسان با اندازه قابل تنظیم و متناسب با نیازهای روزانه ما از "امر سیاسی"٬ توان خود را صرف به دست آوردن یک تعریف علمی و تا حد ممکن به خاطر علمی بودنش٬ غیر قابل مناقشه٬ از مفهوم فعل یا "کنش سیاسی" بکنیم در این مسیر موفق تر خواهیم بود.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL"  style="mso-bidi-language:FA;color:black;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span lang="FA" dir="RTL"    style="font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;; mso-fareast-Times New Roman&amp;quot;;mso-ansi-language:EN-US; mso-fareast-language:EN-US;mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:12.0pt;color:black;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-3680068024970949529?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/3680068024970949529/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=3680068024970949529' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/3680068024970949529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/3680068024970949529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='کلامی غیر سیاسی در گفتمان سیاسی'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-6560275415533788498</id><published>2009-05-27T01:06:00.003-04:00</published><updated>2009-05-27T01:22:02.842-04:00</updated><title type='text'>نگاهی به مقاله دکتر صادق زاده میلانی و جواب دو رسانه حامی جمهوری اسلامی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;لطفا پیش از هر چیز مقاله آقای دکتر میلانی و لینک های مندرج در آن مقاله را مطالعه بفرمائید٬ سپس به این نوشته نگاهی بیاندازید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;a href="http://negahedigar1.blogfa.com/post-219.aspx"&gt;http://negahedigar1.blogfa.com/post-219.aspx&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;از دو روز پیش که مقاله اول آقای میلانی را در سایت گفتمان دیدم قصد داشتم چند خطی بنویسم تا اینکه زود تر از آن جوابهای ایران فاکس نیوز و رجا نیوز را به آن نوشته مشاهده کردم. در مقاله نخست٬ آقای میلانی به مطالب منتشره از سوی کمپین آقایان موسوی و کروبی که در اشاره به حقوق شهروندی بهائیان و به رسمیت شناختن آن ذکر کرده اند می پردازد. ایشان می گوید "&lt;/span&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;b&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;در چند هفتۀ اخیر و در فضای انتخابات برخی رسانه های تاریکخانه ای ایران به گوشمالی دادن و تادیب کسانی چون خانم کدیور و آقای کروبی و آقای موسوی که با عنایت به آموزه های دین اسلام و قرائتی درست از آن به راه و روشی عادلانه رسیده اند و در راستای تاسیس جامعه ای برابر و بر مبنای حقوق بشر می کوشند، پرداخته اند. اینان بر آن شده اند که هر مدافع حقوق بشر را یا ردّ صلاحیت کنند یا ناچارشان کنند که هزینه سیاسی- اجتماعی هنگفتی پرداخت کنند. این چنین می کوشند قرائت شهروندی آنان را به هر قیمتی مجازات کنند&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;".&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;آنچه که در این مقاله زیاد نمی پسندم ذکر حقدوستی و عدالتخواهی این آقایان با تکیه بر قرائت صحیح ایشان از اسلام است. ابتدا دو نکته را باید برای خوانندگان روشن کنم. یکی اینکه من هیچ مشکلی با اسلام ندارم. با دین بودن و آسمانی بودن اسلام هم مشکلی ندارم. دوم اینکه این نخستین بار نیست که نویسندگان بهائی با خوش نیتی و خیرخواهی می کوشند چشم بر هرچه ناپاکی ببندند و هرچه نیکی که از مسلمانان می بینند به قرائت صحیح ایشان از اسلام نسبت دهند. که شاید آنگونه که به نظر می آید قریب به واقعیت نیست. علت اینکه این چند خط را بعنوان نقدی بر مقاله آقای دکتر میلانی می نویسم و نه مقالات دیگران&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language: FA"&gt;٬&lt;/span&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt; این است که مقالات ایشان همواره یکی از بی نقص ترین نوشتارها از نظر مفهوم و محتوی و یکی از قوی پایه ترین گفتارها از جهت نظم و ارتباط منطقی بین مطالب است. پس اگر این نقد را بر مقاله ایشان بنویسم در سایه ارجمندی نوشته های ایشان نمودی نخواهد داشت و از قدر و شأن تلاشهای بسیار و خستگی نا پذیر ایشان در روشنگری و احقاق حقوق از دست رفته بهائیان ایران کم نخواهد کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:black;"&gt;نکته اینجاست که بهائیان هرگاه ستمی از مسلمانان می بینند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;٬ آنرا به پای اسلام نمی گذارند. چه که بر اساس آموزه های دینی شان اسلام دینی آسمانی است. و هر گاه که از مسلمانان نیکی می بینند٬ آنرا به قرائت صحیح ایشان از اسلام نسبت می دهند. این یک مشکل اساسی ایجاد می کند. و آن اینکه بهائیان٬ بعنوان یک گروه از بسیارانی که مطالبات حقوقی بیشماری از این رژیم و حکومت اسلامی دارند٬ ناخواسته به وجود و دخالت یک "قرائت اسلامی" در این میان مشروعیت می بخشند. این به گمان من شیوه صحیحی در تداوم مطالبات حقوق بشری بهائیان در عین نشان دادن شادمانی از برخورد با حسن نیت مسئولین نیست. چرا که این "قرائت اسلامی" در و پیکر ندارد. بیشترین تجربه ای که در این سی سال آموخته ایم این بوده که "اسلام" را هر جوری که شرایط بطلبد می توان قرائت کرد. اگر اینگونه نبود که این همه آیت الله هر کدام با یک توضیح المسائل به زیر بغل بوجود نمی آمد که هر یک از سر خودش در این ارکستر گوشخراش ناهمگون ساز ناکوک ناهماهنگی با سایرین سر دهد. هر یکی هر آنطور که منافعش بطلبد اسلام را قرائت می کند. یکی از سر به ته٬ دیگری از پشت به رو و هر کدام هم دیگری را به خاطر دیگرگونه خواندنش اگر نتواند تکفیر کند با عین حلقی لعنت می کند. حال یا شانس یا اقبال ما که کدام زورش بچربد. مطالبات بهائیان از حکومت اسلامی ایران بحثی کاملا حقوقی است. اینکه آقای کروبی مسلمان باشد یا بودائی یا بی خدا هیچ فرقی نمی کند. هر سیاستمداری که قدری سرش از حساب و کتاب و روابط بین اللمل در بیاید می فهمد که بهائیان در سایر نقاط دنیا با ارتباطات دوستانه ای که با دولتهای مطبوعشان دارند و همچنین حسن سابقه شان در سازمان ملل متحد نقش مؤثری در تصویب قطعنامه های حقوق بشری در محکومیت رژیم حاکم بر ایران داشته اند. چه برای احقاق حقوق بهائیان و چه سایر گروهای تحت ستم در ایران. این مسأله بخصوص در سالهای اخیر با شدت گرفتن حملات جمهوری اسلامی به جامعه بهائی نمود بیشتری داشته است. بنابراین در این مقطع زمانی دیگر نمی توان بهائیان را نادیده گرفت. خوب کاری می کنند خانمها و آقایان که به رعایت حقوق شهروندی بهائیان اشاره می کنند. باید این کار را بکنند. برایشان خوب است. اما نتیجه نسبت دادن&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;یک چنین حرفی از سوی بهائیان به قرائت صحیحشان از اسلام٬ این می شود که نویسنده آن روزنامه های طرفدار جمهوری اسلامی هم از بی توجهی اعضای کمپین کروبی و موسوی به "افکار" امام بگوید. او می نویسد: "&lt;b&gt;&lt;i&gt;ا&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;b&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:#333333;"&gt;ز این روست که انفعال کاندیداها در تصریح و تایید افکار امام مورد انتقاد فعالان سیاسی قرار گرفته چرا که بهائیت در نظر امام جایگاهی در کشور ندارد&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:#333333;"&gt;". یعنی در جائی که هیچ حرفی برای گفتن ندارد به افکار امام متوصل می شود. مگر امام از میر حسین موسوی چه کم دارد؟ هیچ. تازه میرحسین هم که می خواهد به آرمانهای امام راحلش رجعت کند! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"  style="color:#333333;"&gt;بگذارید یک مثالی بزنم. روزی در نشریه الکترونیکی "روزآنلاین" یکی از دفاعیه های خانم شیرین عبادی را می خواندم که برای جلوگیری از اعدام یک نوجوان تنظیم کرده بود. ایشان از جمله اقداماتی که انجام داده بود یکی این بود که می گفت برای جلوگیری از اعدام این نوجوان از چندین مرجع تقلید فتوا گرفته است! گیرم که ایشان این کار را کرد و این یک نوجوان هم از مرگ نجات یافت. مگر نه اینکه ده ها نوجوان دیگر را به حکم همین قانون بی در و پیکر وسلیقه ای شرع اعدام می کنند؟ پس چرا به آن مشروعیت می دهید؟مبارزه اصولی این است که از اساس به دخالت شرعیات در قوانین حقوقی و کیفری اعتراض کرد. آن زمانی که همه به جمله بسیار محافظه کارانه آقای منتظری در باب محترم داشتن حقوق شهروندی بهائیان و "حق آب و گل"! به عنوان یک "فتوا" از یک "مرجع تقلید" اشاره می کردند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;٬ بنده به هیچ وجه با طرح موضوع به این صورت موافق نبودم. اگر این یکی را که موافق می نماید بعنوان یک "فتوا" بر سر بگیریم و جار بزنیم که های خلایق مگر این فتوا را نمی بینید؟ پس حق ما چه شد؟ روز دیگر که یک فتوائی از حجره یک آیت الله دیگر بر ضد بهائیان بیرون آمد که مثلا بروید و همه بهائیان را از "آب و گل" شان بیرون کنید٬ آن وقت چه جوابی داریم که بدهیم و چه توجیهی بر بی اساسی این حرف خواهیم داشت؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;حال در مورد مقاله مورد بحث که از آقای دکتر میلانی است و به آن در بالا اشاره شد٬ من نمی گویم که اگر ایشان اینگونه نمی نوشت و به قرائت صحیح موسویان و کروبیان از اسلام استناد نمی کرد آن نویسنده جمهوری اسلامی هم آن حرفها را در باره مخالفت دیدگاه امام با بهائیان نمی زد. چه که بارها و بسیارها دیده ایم این گونه نویسندگانی که در فضای جمهوری اسلامی رشد یافته اند٬ آگاهانه یا نا آگاه٬ هر گاه که قافیه تنگ بیاید حرفهای بی سر و ته خمینی را تکرار می کنند. ولی آیا اکنون که آقای دکتر میلانی آنگونه خواسته که گردانندگان کمپین این دو کاندیدای اصلاح طلب اصول گرا و اصول گرای اصلاح طلب را در نوعی رودربایستی دیپلماتیک از حرفی که زده اند قرار دهد و آنرا به اسلام منتسب کند که نکند خدای ناکرده از حرفشان برگردند٬ آیا در این شرایط ایشان می تواند به نویسنده رجا نیوز بگوید که وقتی صحبت از احقاق حقوق شهروندی است نقل قول از "قرائت" خمینی از "اسلام" جائی ندارد؟ به گمان من خیر. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-6560275415533788498?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/6560275415533788498/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=6560275415533788498' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/6560275415533788498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/6560275415533788498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_27.html' title='نگاهی به مقاله دکتر صادق زاده میلانی و جواب دو رسانه حامی جمهوری اسلامی'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-4179211785156997433</id><published>2009-05-24T00:06:00.002-04:00</published><updated>2009-05-24T00:09:43.786-04:00</updated><title type='text'>وحدت ... و دانشگاه</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_U43RwRWRioU/ShjIK0CZnsI/AAAAAAAAAAM/Bloh9bMK6Gk/s1600-h/asateed_parking.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 241px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_U43RwRWRioU/ShjIK0CZnsI/AAAAAAAAAAM/Bloh9bMK6Gk/s320/asateed_parking.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339237446340681410" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;وحدت یک جائی با دانشگاه! وحدت کجا با دانشگاه؟&lt;div&gt; هیچی اصلا ولش کن.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;(عکس از سایت دیدنیها)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-4179211785156997433?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/4179211785156997433/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=4179211785156997433' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/4179211785156997433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/4179211785156997433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_24.html' title='وحدت ... و دانشگاه'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_U43RwRWRioU/ShjIK0CZnsI/AAAAAAAAAAM/Bloh9bMK6Gk/s72-c/asateed_parking.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-251418541483920854</id><published>2009-05-22T01:12:00.002-04:00</published><updated>2009-05-22T17:29:38.027-04:00</updated><title type='text'>یادی از یک بزرگمرد٬ به بهانه انتخابات ریاست جمهوری ایران.</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;این روزها که بازار انتخابات گرم است و می بینم که چطور نامزدهای احراز مقام ریاست جمهوری بدون رعایت قوانین و عرف سیاسی مرسوم در دنیای یک هوا متمدن تر٬ مثل سگ و گربه و کلاغ به جان هم افتاده اند و بر سر غصب افسار قدرت٬ سیراب و شیردان هم را بیرون می کشند و تنبان از عورت بی آبروی یکدیگر می درند٬ بی درنگ با دیدن هرکدام از این دعواها و لات بازی ها٬ صحنه های داستان "شیخ صنعان" آنگونه که زنده یاد سعیدی سیرجانی روایت کرده در برابر دیدگانم مجسم می شود. سعیدی در این اثر با نثری که از روانی و زلالی و طراوت٬ چشمه سارهائی را می ماند که هیچگاه مثالش در سیرجان پیدا نمی شود٬ و کلامی که از والائی به نثر حجازی و نفیسی پهلو می زند٬ داستانی را مجسم می کند که گرچه نام و زمینه داستان را از شیخ عطار به عاریت گرفته٬ ولی در قالب این داستان حکایت روزگار معاصر ایران بعد از انقلاب را مجسم می کند با آنچنان عطر و بوئی از لطف سخن که در طبله کمتر "عطاری" یافت می شود. جالبتر اینکه سعیدی برای اینکه امکان هرگونه خلاقیت را در نقل این قصه به فراخور موضوع از خود سلب نکرده باشد٬ داستان را از زبان روضه خوان بی سوادی نقل می کند که خود او در اوان کودکی در سیرجان پای منبرش می نشسته و این قصه ها را تمام از او آموخته. سید روضه خوانی که برای حفظ تازگی حرفهایش برای مردم در سالهای متوالی مجبور بوده از قدرت خیال بهره بگیرد و هر سال بر شاخ برگ داستان بیافزاید که مشتری هایش را از دست ندهد. بنابراین اینگونه سعیدی هر نوع تفاوت داستان خودش را با داستان عطار برای خواننده عطار شناس توجیه می کند. مقداری از این نوشته به توصیف روضه خوان مذکور می پردازد. "سید امی بود و از نکبت خواندن و آسیب نوشتن بر کنار". این یکی از عباراتی است در توصیف آن روضه خوان که هیچگاه از یاد نمی برم. اکثر این اطلاعات را هم گویا سید از ننه اش یا عمه اش یا یک چیزی در این حدود نسبت فامیلی و احتمالا زیر کرسی آموخته است. اما مهم اصل داستان است. آنچه که مثلا روضه خوان نقل می کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;داستان اینگونه است که یک شهری است و یک شیخی دارد که البته همین شیخ صنعان مورد نظر ماست. شیخ یک خانقاهی دارد و به کار هوهو زدن و ذکر گرفتن و خلسه رفتن و تکان تکان خوردن خود مشغول است. مرد حق است و عمری را به عبادت و ریاضت به سر آورده و مریدان بسیار دارد از صوفی و قلندر و نوچه که همه به اشاره اش هر ناممکنی را ممکن می کنند. اما در تضاد با خانقاه محقر و دودگرفته شیخ در سوئی دیگر یک "موسیو" زندگی می کند که قصری مجلل دارد با شماری خدم و حشم و از جمله یک خوکدانی با خوکهای "کثیف" که در این قصر از اعتبار و آبروئی برخوردارند. این موسیو که صد البته کافر است و می گسار است و تمام نشانه های کفر و زندقه در او و قصرش مشهود است٬ به تازگی زنی گرفته بسیار زیبا و دلربا از خانواده ای مسلمان. که نام این زن "قدرت خانوم" است. خواننده به اینجای داستان که می رسد تقریبا دستش می آید که چه مسیری را به همراه راوی خواهد پیمود. تمام قصه یک داستان تمثیلی است از جنگی که بر سر قدرت در سرزمین ما بین یک مشت لات و بی سر و پا سالهاست که جریان دارد و چطور زندگی مردم ماست که زیر دست و پای این دعوا لگد کوب می شود. در این داستان شیخ می تواند نمادی باشد از آیات عظام اسلام. فکر نمی کنم که اشاره به شخص خمینی باشد چون توصیفی که از گذشته شیخ می شود که واقعا عابد بود و زاهد و بعد فریب قلندران را خورد٬ بسیار آدم حسابی تر از آن است که بخواهد اشاره مستقیم به خود خمینی باشد. داستان می گوید که شیخ به کار عبادت مشغول بود که صوفیان خانقاهی و قلندران درگاهی٬ که گوشه چشمشان لای در قدرت خانم گیر کرده بود٬ پیش شیخ آمدند که چه نشسته ای که ناموس اسلام دارد زیر "دست" موسیوی کافر تباه می شود. شیخ هم با یک هوهو مدد کشیدن بلوائی در شهر راه انداخت و مردم شوریدند و موسیو را از آن دیار بیرون کردند و قدرت خانم را تصرف کردند و به نزد شیخ آوردند. شیخ هم در ابتدا گفت که ببرند این "عفیفه" را و به کسانش تحویلش دهند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;سعیدی سیرجانی٬ در این روایت٬ مختصری هم می پردازد به شرح احوال قلندران لات آسمان جل بدبخت که از افلاس و گدائی و بی چیزی به در خانقاه پناه آورده اند و به لقمه نانی دلخوشند. بعد می کوشد تصویر کند که این گداها و گشنه ها چطور با دیدن قدرت خانم دهان پر از عقده نان و گوشتشان آب افتاده و نمی توانند به این راحتی بگذارند حال که این مخدره عفیفه تسخیر شده٬ به بستگان بی عرضه اش که لیاقت نگهداری از او را نداشته اند و دو دستی آنرا تحویل اجنبی داده اند برگردد. مسلما خانقاه چیزی نیست جز اینکه اشاره به مدارس دینی باشد و قلندران هم همان طلبه های نخورده و عقده ای دهات و زاغه ها و گداخانه هایند که نه غیرت کار کردن داشتند و نه جرأت مسکنت کشیدن٬ برای همین به مدارس دینی می آمدند تا از قبل اقامت در آن مدرسه آب و نانشان هم از ممر خمس و زکات مردم معتقد فراهم شود. سعیدی با مهارتی مثال زدنی توصیف می کند که چگونه این قلندران مانند شیطان به جان شیخ می افتند و او را راضی می کنند که قدرت خانم را به اهل و دیارش تحویل ندهد و شیخ می پذیرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;از اینجا به بعد داستان بسیار جالب می شود. داستان اینطور ادامه پیدا می کند که این قلندران و صوفیان در ابتدا حتی نمی توانستند تصور کنند که بشود یک زن جوان دلربای دلبر را به درون خانقاه کشاند. پس او را برای مدتی نزد "بازرگان" شهر که فردی بسیار محترم و مورد احترام بود به امانت گذاشتند. اما بعد رفتند و به حریم حرم بازرگان تجاوز کردند با این توجیه که می خواهند مراقب قدرت خانم باشند و بازرگان را بی آبرو کردند و موی دماغ او شدند. بعد هم گوشه چادر قدرت خانم را برای شیخ کنار زدند که شیخ دلش رفت و عمری طاعت و عبادت و آبرو را بر سر این پتیاره باخت. وقتی که شیخ خر شد٬ بعد نوبت به مردم رسید که خرشان کنند. بعد هم این عوام دنبال جماعت قلندر به راه افتادند و هوهو کشان و عرعر کنان قدرت خانم را به خانقاه بردند و بازرگان ساده دل محترم ماند و آبروی از دست رفته اش. دیگر تشبیه از این واضح تر نمی شود. در ابتدای انقلاب نه خود آخوندها هیچوقت فکرش را می کردند که بتوانند بر مسند قدرت و صدارت تکیه بزنند و نه مردم چنین چیزی را بر می تابیدند که یک نفر با عبا و عمامه بشود رئیس جمهور. پس کار را به دست مرحوم بازرگان سپردند ولی بعد که قدرت زیر دهانشان مزه کرد موی دماغش شدند و نگذاشتند آنگونه که می توانست کار کند و مرد ساده دل همه وجاهت سیاسی اش را بر سر این قضیه باخت. توصیف جلسه خداحافظی دولت بازرگان به یادم می آید که این شعر را با آه و افسوس می خواند: "ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم – کی شد که بی سر خر زندگی کنیم". بعد هم قدرت به تدریج تحویل آخوندها شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;اینکه چطور قلندران عوام فریبی می کنند و برای کثیف ترین کارهایشان توجیهات مذهبی و آئینی می تراشند٬ چطور برای حفظ آنچه که بدست آورده اند همدیگر را تکه تکه می کنند و به شنیع ترین وضعی می کشند٬ چطور با همین توجیهات مذهبی٬ شیخ پیرانه سر٬ بعد از عمری زهد و گوشه نشینی و از شدت تقوی کف به لب آوردن٬ قدرت خانم را شرعا وقانونا به حجله می برد٬ ... و توصیف تمام اینها فقط از قلم توانا و ذهن دانش اندوخته سعیدی سیرجانی برمی آید و بس. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;جالب اینجاست که شیخ داستان ما هیچگاه٬ تا آنجائی که سعیدی مجال نوشتن داستان را داشت٬ به وصال سانفرانسیسکویی قدرت خانم نمی رسد. این "عفیفه عورتینه" مدام بهانه جوئی می کند و لگد پرانی که یا شیخ اگر من را می خواهی اینجا در این خانقاه تنگ و تاریک جای من نیست و باید مرا به قصر بازگردانی. نویسنده در اینجای داستان با ظرافتی مثال زدنی توصیف می کند که این جماعتی که سالها داعیه فقر و فنا و قناعت داشتند٬ چطور اینبار کاخ نشینی و تجمل خواهی را برای عوام کالانعام توجیه می کنند. بعد هم اشاره زیرکانه ای می کند به اینکه چطور قلندرانی مثل "قلدر علیشاه" و "کاذبعلی شاه" و چندتائی دیگر که اسامی شان زیاد مهم نیست٬ به چه نحو تمام کاردانان قصر از رئیس مطبخ و میرآخور و مباشر را یا اخراج کردند یا کاری کردند که خودشان با پای خودشان از قصر بیرون بروند. در نتیجه خود صوفیان و قلندران امور را در کف بی کفایت خویش گرفتند و نتیجه آن شد که همه چیز به هم ریخت. که البته این تلویح ابلغ از تصریح است و نیازی به توضیح بنده ندارد که منظور سعیدی از آوردن این جملات چه بوده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;نویسنده در وصف ناکامی های شیخ (که البته در مثل مناقشه نیست) و در تضاد با آن٬ اینکه چطور قلندران بی ریشه و آئین در عوض شیخ از این قدرت خانم فاحشه مسلک چپ و راست کام می جویند٬ فضای با نمکی را در پیش چشم خواننده مجسم می کند. تصویری را پیش چشم می کشاند که شیخ کوفته و بی رمق از بستر ناخوشی برخاسته و قدرت خانم را در بستر معهود نیافته و دالان های قصر برای یافتنش یکی پس از دیگری طی کرده و نهایتا درگاهی را گشوده و بر آستانه میخکوب شده. بعد توصیف می کند که شیخ چه ها که نمی بیند در آنجا. قدرت خانم را می بیند که نیمه عریان بر مخده آرمیده و جامی به دست گرفته و قلندری دست در نواحی فوقانی و قلندر دیگری پنجه بر نوامیس تحتانی قدرت خانم انداخته و از همه بامزه تر آنکه آن قلندری که جانشین و خلیفه شیخ است و در نبود شیخ همه پشت سر او نماز می خوانند٬ مانند لوده ها و دلقک ها دارد با ریش انبوه و پرپشت خود کمرگاه قدرت خانم را "قلقلک" می دهد. این یکی را دیگر کم آوردم. به حق قسم به هو قسم به مولا قسم کم آوردم. هرچه به ذهن خسته و خاطرات گریخته و جسته خود فشار آوردم نتوانستم حدس قریب به دقتی بزنم از اینکه منظور نویسنده از این خلیفه دلقک صفت که بوده است. به هر حال فرقی نمی کند. آخرین سطوری که از این داستان از نویسنده به جا مانده به شرح اقدامات قلندران می پردازد که چه کردند تا توجه مردم و عوام الناس را از گندکاریهای خانقاه به سوی دیگری بگردانند. می نویسد که حمام خرابه ای بود در شهر که مشهور بود مسکن جن هاست. پس چه بهتر که خلق را از اجنه ترسانید و با ترفندی آنها را به جنگ با اجنه خیالی گماشت. که مشغول باشند و بی سبب سرک به سوراخ خانقاه نکشند. و صوفیان بتوانند با خیالی آسوده تر هر آنچه خواستند بکنند. این تمثیل نیز بسیار گویا و روشن است&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و فهم مقصود نویسنده بسیار آسان می نماید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;بیش از این مقدار از این اثر سعیدی سیرجانی باقی نمانده است. همین مقدار در پنج شماره مجله نگین به چاپ رسیده که بعد از توقیف این مجله٬ داستان شیخ صنعان نیز نا تمام می ماند. به گفته خانواده سعیدی٬ استاد این داستان را به اتمام می رساند. ولی تنها نسخه موجود به هنگام بازداشت او توقیف می شود و بعد هم او را در زندان &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;جمهوری اسلامی به قتل می رسانند. و قطعا باقیمانده آثار منتشر نشده او را هم سربه نیست کرده اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;کسی نمی داند که استاد داستانش را چگونه تمام کرد. ولی داستان ما که گویا تمامی ندارد. باز هم همان قلندران و صوفیان ریائی اند که یکی دست قدرت خانم را می کشد و یکی لنگش را و دیگری وصالش را در خواب دیده و آن چهارم پرده مفقوده عصمتش را صد باره دریده. یک شیر پاک خورده ای پیدا شود و به ما بگوید که ما این وسط چه کاره ایم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-251418541483920854?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/251418541483920854/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=251418541483920854' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/251418541483920854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/251418541483920854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2009/05/blog-post_22.html' title='یادی از یک بزرگمرد٬ به بهانه انتخابات ریاست جمهوری ایران.'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-5908992849428902361</id><published>2009-05-03T00:00:00.001-04:00</published><updated>2009-05-03T00:02:41.748-04:00</updated><title type='text'>آنفلوانزای خوکی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;به دنبال شیوع آنفلوانزای خوکی٬ دادستان کل کشور آیت الله قربانعلی دری نجف آبادی طی پیامی به سران سه قوه٬ رؤسای نیروهای نظامی و انتظامی و همچنین آیت الله جنتی خطیب جمعه تهران٬ نگرانی خود را از شیوع آنفلوانزای لحم حرام ابلاغ کرد. وی با اشاره به روابط پنهانی و پشت پرده مکزیک با استکبار جهانی٬ علمای حوزه علی الخصوص حاج آقا قرائتی را از مصرف هر گونه ناچو٬ ترتیا٬ بوریتو٬ تاکو و فهیتا بر حذر داشت. وی افزود دشمن با صرف هزینه های بسیار در صدد کشف نقاط ضعف ماست و می کوشد تا با شناسائی این نقاط ضعف به جامعه روحانیون و به انقلاب صدمه وارد کند. باید با عزمی انقلابی و مصمم به دشمن ثابت کرد که علما خر شکمشان نیستند. همچنین در این رابطه به گزارش خبرگزاری های رسمی٬ رئیس جمهور مردمی٬ دکتر احمدی نژاد که در دیداری دوستانه در جمع نیروهای مقاومت بسیج لشگر "سلامت رابع الائمه" سخن می گفت در ضمن سخنرانی خود به نامه آیت الله نجف آبادی به رئیس دولت اشاره کرد و گفت: "من حقیقتا از نامه آیت الله نجف آبادی تحت تأثیر قرار گرفتم. دشمن فکر کرده ما آنفلوانزا ندیده ایم که می خواهد با آنفلوانزای خوکی جوانان ما را از پا در آورد. من از شما می پرسم ای جوانان بسیجی مگر جنون گاوی خودمان چه کم دارد که بخواهیم آنفلوانزای خوکی بگیریم؟ زپلشکی. ما خودمان جنون گاوی به دنیا صادر می کنیم حالا اینها می خواهند به ما مرض بدهند. اصلا بسیجی خودش یعنی مرض". &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;انتهای خبر. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-5908992849428902361?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/5908992849428902361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=5908992849428902361' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/5908992849428902361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/5908992849428902361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='آنفلوانزای خوکی'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-4360154984524981874</id><published>2009-02-21T15:17:00.000-05:00</published><updated>2009-02-21T15:19:25.561-05:00</updated><title type='text'>آخوند و معامله</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;امام جمعه سمنان در طی سخنانی فرمودند:" بر هر مسلمانی واجب است که از معامله و وصلت با پیروان بهائیت خود داری کند."&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;a href="http://www.rasanews.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=48731"&gt;http://www.rasanews.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=48731&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;حیف که حوصله ندارم وگرنه با معامله و وصلت و وصلت با معامله بهائیت چند تا جمله برای این شاهچراغی می ساختم که دیگر ملت ایران را "بدهکار اسلام و ائمه اطهار" نداند. یک جوری مردم همیشه در صحنه را از وصلت با بهائیت پرهیز می دهد که انگار الآن همه بهائی ها صف کشیده اند که با عمه شاهچراغی وصلت کنند. حالم به هم خورد.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-4360154984524981874?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/4360154984524981874/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=4360154984524981874' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/4360154984524981874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/4360154984524981874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='آخوند و معامله'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-5905558715961152941</id><published>2009-01-03T02:39:00.001-05:00</published><updated>2009-01-03T02:42:56.103-05:00</updated><title type='text'>خانه ابری</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;بگذارید ابتدا یک شعر از نیما را با هم بخوانیم بعد شاید راجع به آن صحبت هم کردیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;b&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;خانه ام ابری است ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;خانه ام ابری است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;یکسره روی زمین ابری است با آن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;از فراز گردنه خرد و خراب و مست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;باد می پیچد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;یکسره دنیا خراب از اوست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;و حواس من&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;آی نی زن که تو را آوای نی برده است دور از ره٬ کجائی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;خانه ام ابری است اما&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;ابر بارانش گرفته است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;من به روی آفتابم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;می برم در ساحت دریا نظاره&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;و همه دنیا خراب و خرد از باد است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;و به ره نی زن که دایم می نوازد نی٬ در این دنیای ابر اندود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;راه خود را دارد اندر پیش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;من این شعر نیما را خیلی دوست دارم. نمی دانم آیا این علاقه فقط به خاطر معانی عمیق و اصیل مندرج در این شعر است٬ اوج هنر ادبی معاصر است که در لابلای این سطور خفته٬ یا یک جور حس نوستالژی است که مرا با خود به سالهائی می برد که پاک به سرم زده بود و از یک جور خل وضعی پر دقدقه دلچسب لذت می بردم که "کار و دکان و پیشه را سوخته" بودم و "شعر و غزل و دوبیتی آموخته" بودم و همه کارها و مسئولیتهای زندگی مانده بود روی زمین به امید آقای مصطفی ای. و این شعر البته جزو آنهائی بود که زیاد می خواندم. شاید هم به تمام دلایلی که ذکر شد. ولی شاید تأثیر و نفوذ این شعر و دلچسب بودن آن و اینکه تا به این حد من به عنوان یکی از مخاطبان این شعر٬ چند دهه پس از سروده شدن آن٬ می توانم با آن ارتباط بر قرار کنم این است که این شعر روایت خواب آلوده و اسرار آمیزی از حال و هوای زندگی امروزی ماست. در این دنیای ابر اندود آدم ها دو دسته اند. یک دسته آنهائی هستند که در خیال روزهای روشنی هستند که از دست رفته اند. افسوس خوردن برای روزهای گذشته می تواند بعد از مدتی برای انسان امروزی عادت بشود. چرا که هر روز دریغ از دیروز. این چیزی است که ما هر روز آنرا تجربه می کنیم. هر روز یک چیز بد تازه به بدی هائی که قبلا می شناخته ایم اضافه می شود. این می شود که یک دفعه به خود می آئی و می بینی که همه دنیا خراب و خرد از باد است. خانه ات ابری است. زندگی ات ابری است. اعتبارت ابری است. شغلت ابری است. آینده ات ابری است. و این ابر بارانش گرفته است ... ابری که جلوی چشمت باران می شود و جاری می شود و در اعماق خاک تیره گم و بی رد می شود آرزوهای تواند که روز به روز نازکتر و محو تر می شوند. نه امیدی٬ نه آرزوئی٬ نه خانه ای٬ نه آینده ای. آنچه که برایت مانده و می ماند خیال روزهای روشن گذشته اند. خیال روزهای روشن بی خیالی که می توانی در روزگار تاریک بی امیدی مثل زهرمار سر بکشی تا آنچنان عضلاتت را فلج و بی حس کند و اعصاب زخمی ات را از ریشه در آورد تا نفهمی که قبرت هم ابری است در گورستانی ابری در ته جاده ای پرخاک و ابری که راه به نابودی می برد. به آن "هیچستانی" که نه من می دانم و نه تو و نه آن سهراب بد بخت که نشانی اش را می داد بدون اینکه خودش بداند چه می گوید. نشانی اش را می داد فقط به این دلیل که فرزند خلف نسلی بدبخت بود که به خوبی میراث پدرانش را شناخته بود. و چقدر راست می گفت آن مرد از پشت هیچستان. اما دسته دومی هم از مردمان در این دنیائی که خراب و خرد از باد است راه خود را در پیش گرفته اند. آی نی زن ...! هی ...! ولی نی زن کار خودش را می کند. راه خود را دارد اندر پیش. شاید راه به جائی ببرد خیلی بهتر از اینجا. باد می آید. هرچه شدیدتر می وزد. جاده ابری کم رنگ تر و کم رنگ تر می شود. ولی نی زن می داند به کجا می رود. های نی زن٬ نی ات را بنواز. "دمت گرم و سرت خوش باد". بنواز که خوب می نوازی. خوبتر بنواز که خوب می نوازی. بنواز و در راه از سر قبر پدران ما بگذر. بر گور پدران ما نی بزن. بر گور ما لحظه ای بایست٬ دمی بخند. دمی بخند بر ما که چنگ بر ابر زدیم. لختی گریه کن بر ما که کاخ آرزوها بر ابر ساختیم و برای آن جنگیدیم و مردیم. و اینک این گور ما. و اینک تو. آی نی زن. به نی چه می نوازی این چنین خوش نوا. این چنین حزین. آی نی زن. من تو را می شناسم. در این دنیای چرک پر اندوه چه تو را پر امید به پیش می راند. آی نی زن من تو را می شناسم. من هم نی می زدم در جوانی. ولی حالا در این سوی دنیا خانه های ابری "دیزاین" می کنم.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="center" style="text-align:center"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-5905558715961152941?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/5905558715961152941/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=5905558715961152941' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/5905558715961152941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/5905558715961152941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='خانه ابری'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-8237037355800369983</id><published>2008-12-29T12:14:00.001-05:00</published><updated>2008-12-29T12:21:49.401-05:00</updated><title type='text'>ماسه سریع</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;باز هم دیشب تلویزیون یکی از این فیلم های چاخان اکشن پخش می کرد. یک چیزی در همان مایه های "ایندیانا جونز". من فیلم اکشن خیلی دوست دارم. از فیلم های تخیلی هم زیاد بدم نمی آید. اما به نظرم رسید یک چیزی را در مورد صحنه ای از فیلم دیشب توضیح بدهم که حتما نمونه ی این صحنه را در فیلم های بسیاری مشاهده کرده اید. صحنه ای که یک نفر (معمولا قهرمان داستان) دارد راه می رود یا می دود٬ و معمولا در حال فرار٬ در گودالی از ماسه های روان فرو می رود. که حالا اگر طرف قهرمان داستان باشد یک جوری دستش به جائی بند می شود و خودش را می کشد بیرون. اگر هم "آدم بده" باشد به سرعت فرو می رود. اما در حقیقت تا جائی که من می دانم یک چنین پدیده ای به این صورت که در فیلمها نشان می دهند وجود ندارد و حقیقت قضیه اگر چه که شبیه به این تخیلات است٬ ولی قدری متفاوت است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;این کیفیت در خاکهای دانه ای بوجود می آید و در مورد خاکهای چسبنده (مانند خاکهای رسی) مکانیسم کاملا متفاوتی وجود دارد که ما الآن کاری به آن نداریم. اما در مورد خاکهای دانه ای مانند ماسه ریزدانه (مثل ماسه های ساحلی) می تواند پدیده ماسه روانگونه اتفاق بیافتد. زمانی که یک حجم ماسه در میان توده های نفوذ ناپذیری مانند توده های رسی محبوس باشد (یعنی که نتواند آب محبوس در خودش را به لایه های دیگر تخلیه کند) ٬ و در عین حال توسط یک منبع آب مانند سفره آب زیرزمینی که با فاصله کمی از توده ماسه ای می گذرد٬ از پائین شروع به اشباع شدن کند (معمولا این طوری می شود) ٬&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و آب با فشار منفذی تا سطح ماسه بالا رود٬ ماسه کاملا اشباع می شود. در صورتی که اندکی بیشتر آب به این مجموعه اضافه شود (بیش از حالت اشباع) ٬ ماسه حالت روانگونگی به خود می گیرد. لرزش و ارتعاشات می تواند این حالت را تشدید کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;با توجه به توضیحات نامفهوم و گنگ بنده در فوق٬ دو مشکل اساسی در فیلم های سینمائی وجود دارد. یکی اینکه تصور کارگردان های غالبا خنگ فیلم های اکشن از ماسه روانگونه یک چیزی است مثل ماسه های روان! مثل آنها که در کویر لوت خودمان دیده ایم یا در عربستان یا در بقیه صحراهائی که می توانید نام ببرید. که با باد مداوما تغییر شکل می دهند. بنا بر همین تصور معمولا صحنه هائی را که قرار است یک نفر در ماسه فرو برود در جاهای خشک خلق می کنند. که این به نظر بعید می رسد. چرا که در مناطق خشک سطح آب زیر زمینی معمولا پائین است. یکی از شرایط بوجود آمدن روانگونگی ماسه این است که محیط مرطوب باشد. چرا که اگر ماسه مرطوب نباشد٬ اصطکاک بین ذرات ماسه مانع از فرورفتن شیء به درون ماسه می شود (تمام داستان همین است). دیگر اینکه تصور اشتباهی از نام این ماسه ها برای کارگردانان بوجود می آید. این ماسه ها را "ماسه سریع" هم می نامند. به همین دلیل کارگردانها تصور می کنند که این توده ماسه به مانند یک ماشین عجیب و غریب٬ هرچه را که در آن بیافتد به سرعت در خود می بلعد. به همین خاطر شخصیت داستانی مورد نظر در حالی که از وحشت و بهت بی حرکت شده با سرعت از پائین به بالا در ماسه ها فرو می رود. در حالی که اگر یک وقت٬ خدای ناکرده٬ یک نفر در تله ماسه های سریع افتاد٬ بهترین کاری که می تواند بکند این است که بی حرکت بماند و تقلا نکند. تقلا کردن موجب فرورفتن بیشتر می شود. زیرا که وزن مخصوص آدمیزاد از ماسه خیس کمتر است. پس نباید با دست و پا زدن زیادی ماسه ها را کنار زد تا بیشتر فرو رفت. بلکه باید سعی کرد که با تغییر زاویه بدن نسبت به سطح بالائی ماسه روی آن خوابید (افزایش سطح تماس). در این صورت به خاطر وزن مخصوص کمتر دیگر خطر فرورفتن وجود ندارد. در این حالت می توان سینه خیز از گودال "ماسه سریع" بیرون آمد. نکته دیگر اینکه به ندرت در طبیعت گودال های ماسه سریع عمیق تر از سه تا چهار فوت پیدا می شود. بنابراین از این صحنه ها که یک نفر توی گودال این جور ماسه ها می افتد و به سرعت غیب می شود بی خودی نترسید. اگر یک آدم بالغ با قد متوسط باشید احتمال اینکه کله شما بیرون بماند زیاد است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;خوب بخوابید٬ بدون کابوس. مثل این رفیق ما. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-8237037355800369983?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/8237037355800369983/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=8237037355800369983' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/8237037355800369983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/8237037355800369983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/12/blog-post_29.html' title='ماسه سریع'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-2761740826314001635</id><published>2008-12-25T22:16:00.002-05:00</published><updated>2008-12-25T22:45:18.297-05:00</updated><title type='text'>حاجی فیروز</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;دیشب حاجی فیروز آمده بود محله ما. تا دیدمش شناختمش. از لباسهای قرمزش شناختمش. وضع و حالش خوب شده بود. آب زیر پوستش آمده بود. یک دست لباس قرمز نو نوار هم برای خودش گرفته بود. احتمالا از حراجی سیرز خریده بود. دهاتی ها که می آیند اینور آب خیلی با این مغازه حال می کنند. اول تعجب کردم که این مردک این وقت سال اینجا چه غلطی می کند. الآن که تا شب عید هنوز خیلی مانده. ولی بعد دیدم دارد دلیوری می کند. فکر نمی کنم پیتزا دلیوری می کرد چون جعبه هایش گنده تر از این حرفها بود. حکما برای چلوکبابی ایرانی کار می کند. خوشحال شدم که بی کار نیست. ولی نشد که از او بپرسم دقیقا برای کدام رستوران کار می کند. اول که دیدمش خیلی ذوق کردم. داد زدم: سلام! هی مشتی! برگشت یک جوری نگاهم کرد انگار که دارد به نعل بندش نگاه می کند. من هم دیگر تحویلش نگرفتم. با خودم گفتم گور باباش! مردک دهاتی تازه به دوران رسیده. انگار یادش رفته که تا دیروز برای دو تومان دوازده تا معلق می زد. تمام دار و ندار و سرمایه اش را روی هم می کوبیدی یک دست لباس قرمز کهنه و پاره پوره بود٬ یک دایره زنگی که خودش می گفت "داریه" ٬ و یک بزغاله که با ریسمان به بند تنبانش بسته بود که در نرود. آن روزها به همه می گفت ارباب. حتی به من هم که یک بچه هفت هشت ساله بودم می گفت ارباب. "ارباب خودم سامبالی بلیکم". حالا انگار نه انگار. هر کسی نشناسدش ما که می شناسیم. توجهم جلب شد به ماشینش. خوشگل بود. حتما قسطی خریدتش. اینجا همه روی قسط زندگی می کنند. من اینجا حتی آدم دیدم با تنبان قسطی. ولی ماشینش به نظر خوب میاید. بیشتر شبیه اسنو موبیل است تا ماشین معمولی. حتما به خاطر برف زیاد اسنو موبیل خریده. تابستان می خواهد چکار کند. یا حتی شب عید. البته اینجا هر سال شبهای عید هم حتی تا خرخره توی برف بودیم. حکما برای همین ماشین اینجوری خریده. اینجا مثل جهنم آل عبا هشت ماه از سال هوا می شود منفی صفر. خیلی سرد است. تابستانها هم شاید اصلا اینجا نیست که ماشین بخواهد. شاید تابستانها بر می گردد ایران. قدیم ها تابستانها سر چهارراه گردو فالی می فروخت. الان هم شاید همین کار را می کند. الان ایران پول توی این کارهاست. دور دور زرت و زیبیل فروشهاست. حتما پاس ایرانی اش را ردیف کرده که راحت می رود ایران و بر می گردد. ممنوع الخروج و ممنوع الورود هم نیست. نمی دانم وقتی که می رود ایران این گوزن های بد ترکیبش را به کی می سپارد. حکما می دهد به فارم. نمی دانم خرج نگهداری این همه گوزن چقدر می شود. باید زیاد بشود. قبلا حتی از پس شکم یکی یک دانه بزغاله اش هم بر نمی آمد. حیوان مدام توی زباله های خیابان می پلکید به امید یک ذره غذا. آخرش هم حیوانک پلاستیک می خورد. حالا با این کار دلیوری خرج این همه "گوزن بارانی" را می دهد. خرج گوزن که هیچی٬ خرج این هیکل را نمی گوئی. قبلا ها این طوری نبود. خیلی ریقو بود. باد در تهش بند نمی شد. حالا ببین چه هیکلی شده. به قول مرحوم آقا جان بخور و پس نده شده. قدیم ها می رفت دم در شیره کش خانه ها "سوخته" گدائی می کرد میاورد خانه با ننه آقا دوتائی می زدند به بدن. الان قیافه اش که شده مثل عرق خورها. لپ هاش خیلی گل انداخته. شکمش هم که دومتر از خودش جلوتر می زند. حتما زده تو کار عرق خوری. خرجش بالاست. ما که وسعمان نمی رسد. ما هم خدا وکیلی خیلی خریم. ما هم اگر از اول به جای درس خواندن رفته بودیم دنبال پیتزا دلیوری الآن مثل این برای خودمان کسی شده بودیم. بابای ما کارمند بود٬ خودمان هم کارمند شدیم. سر دوهفته باید چشممان به دست رئیس رؤسا باشد که یک چک بگذارند توی جیبمان تا بخوریم و نمیریم. این مردک باباش خرکچی بود٬ الآن ببین چه وضع و روزگاری به هم زده. ولی ببین این ژنتیک چکار که نمی کند. ژن خر چرانی را از آقاش کشیده. یکی نیست به این بگوید آخر مردک این همه پول دادی ماشین ژیگولی خریدی چرا روی پشت بام مردم پارکش می کنی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;دوست دارم این چند خط پرت و پلائی که در بالا نوشتم را بهانه کنم و تولد مسیح را به همه پیروانش تبریک بگویم. البته هنوز تا کریسمس مسیحیان ایرانی حدود ده روز باقی مانده. پیشاپیش کریسمس شما مبارک. امید وارم که بتوانید بر آن دینی که بر گزیده اید زندگی کنید بدون اینکه بیازارندتان. از کریسمستان لذت ببرید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;عزیزالله فخرائی&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-2761740826314001635?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/2761740826314001635/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=2761740826314001635' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/2761740826314001635'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/2761740826314001635'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/12/blog-post_1199.html' title='حاجی فیروز'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-2751163157118951617</id><published>2008-12-25T01:27:00.001-05:00</published><updated>2008-12-25T01:29:47.142-05:00</updated><title type='text'>کانون مدافعان حقوق بشر</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;آنچه را که شیرین عبادی بنیان گذارد٬ یعنی کانون مدافعان حقوق بشر٬ در سالهای اخیر و در پی عدم همکاری دولت ایران با بازرسان حقوق بشر سازمان ملل متحد و جلوگیری از ورود آنها به ایران٬ به معتبر ترین مرجع بی طرف و کاملا حرفه ای برای پی گیری و ارزیابی وضعیت حقوق بشر در ایران تبدیل شده بود. شنیدن خبر تعطیلی این مؤسسه توسط جمهوری اسلامی البته جای تعجب داشت. نه اینکه چرا آنرا تعطیل کردند. بلکه چرا اینقدر دیر تعطیلش کردند. این گونه تأخیرها از جمهوری اسلامی بعید است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;عکس العمل جامعه بهائی را در باره این دستگیری بسیار روشن٬ صریح٬ قاطع و شجاعانه ارزیابی می کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;a href="http://news.persian-bahai.org/HRC"&gt;http://news.persian-bahai.org/HRC&lt;/a&gt; &lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-2751163157118951617?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/2751163157118951617/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=2751163157118951617' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/2751163157118951617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/2751163157118951617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/12/blog-post_25.html' title='کانون مدافعان حقوق بشر'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-4429366400351525428</id><published>2008-12-24T00:53:00.001-05:00</published><updated>2008-12-24T01:32:11.784-05:00</updated><title type='text'>بهائیان ایرانی و مسلمانان افغانی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;شیعه نیوز از آموزش کودکان افغانی توسط بهائیان کرمانی خبر داده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;a href="http://www.shia-news.com/fa/pages/?cid=11597"&gt;http://www.shia-news.com/fa/pages/?cid=11597&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;و البته همانطور که می بینید این خبر را با ادبیاتی مشابه آنچه که سایر رسانه های وابسته به دیدگاه تنگ و محدود شیعه حکومتی می نگارند درج کرده است. به بهائیان می گوید "عناصر بهائی". آنچه را که یک بهائی کرمانی در خدمت به همنوع تلاش کرده می گویند "با پوشش کلاسهای تربیتی". مشکل میان جامعه بهائی ایران و حکومت اسلامی حل نشدنی است. این خبر به تنهائی حتی با این فرض که خبرنگار مربوطه هیچ غرض و مرضی هم نداشته باشد٬ و ابدا خیال تحریک افکار عمومی را ندارد و مانند آنچه که در سمنان کردند در فردای درج این خبر قصد ندارند با تکیه بر اذهان مشوش عمومی به منزل ده ها بهائی حمله کنند٬ گویای این است که تا چه حد این متولیان تشیع ناب از مقاصد و نیات و عقاید بهائیان بی اطلاعند. با این مفهوم که فردی وقتش را و آسایشش را و پولش را برای کمک به سایر انسانها صرف کند بی گانه اند. نمی توانند لحظه ای تصور کنند که پشت هر عملی منفعتی نباشد. آیا این تقصیر بهائیان است که مفهوم نوعدوستی و خدمت را٬ حالا به هر دلیلی٬ به این حضرات نیاموخته اند؟ یا اینکه واقعا تقصیر بهائیان است. چه اگر وقتی این آقایان بچه بودند با پس گردنی آنها را از مساجد بیرون می کشیدند و به منازلشان می بردند و توسط "عناصر بهائی" آموزش می داند٬ الآن مشکلی در درک مفهومی به نام نوعدوستی نداشتند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;بهائیان در دوره نسبتا کوتاهی که از تاسیس آئینشان می گذرد٬ به خصوص در سالهای پس از انقلابی که اسلامی از کار در آمد٬ در عمل سازنده بودن٬ مثبت اندیشیدن٬ و خیرخواهی را در هویت جامعه خویش متبلور ساخته اند. گورستانهایشان هرروز خراب می شود٬ آنها هرروز مرمت می کنند. اجازه کار در دوایر دولتی به ایشان داده نمی شود٬ در بخش تولید و ارز آوری سرمایه گذاری و تلاش می کنند. آنها را به دانشگاه های کشور راه نمی دهند و از ورودشان جلوگیری می کنند٬ خودشان دانشگاه تاسیس می کنند و در پرورش توان و دانش جوانان بهائی که زیرمجموعه جوانان این آب و خاک اند می کوشند. به یاد می آورم از آن سالها که حتی از ورودشان به دوره پیش دانشگاهی هم جلوگیری می شد٬ خود جامعه بهائی دوره های پیش دانشگاهی را به وسعت مملکت بزرگ ایران راه اندازی و اداره می کرد. سطح آموزشی افتضاح و مدیریت شرم آور آموزش و پرورش٬ به خصوص در شهرستانهای کوچک و دور افتاده موجب شده بود که جامعه بهائی با تاسیس مؤسسه "علوم و فنون" سعی در ارتقاء سطح تحصیلی دانش آموزانی که در مدارس جمهوری اسلامی چیزی جز رفع تکلیف و پشت هم اندازی به آنها آموزش داده نمی شد می نمود. و بسیاری از این نمونه ها. و این همه در حالی بود که تمام این مؤسسات بهائی بارها و بارها مورد حمله سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی قرار گرفت. همین دانشگاه بهائی چندین و چند بار مورد حمله قرار گرفت٬ مسؤلین آن به زندان افتادند و اموالش توقیف شد. مؤسسه تقویت درسی بارها با مشکل توقیف اموال روبرو شد و بسیاری از این قبیل. آنقدر این داستان شورش در آمده که گاهی فکر می کنم جمهوری اسلامی از این ناراحت است که جامعه بهائی دارد وظایف دولت را انجام می دهد! ایجاد شرایط مطلوب تحصیلی برای کودکان و نوجوانان مملکت وظیفه دولت است. فراهم کردن شرایط برای تحصیلات عالیه هم از وظایف دولت است. تضمین امنیت اماکن مذهبی و عمومی اقلیت های ایرانی هم وظیفه دولت است. آیا این بار هم در مورد کودکان افغانی جمهوری اسلامی از این ناراحت شده که بهائیان دارند وظایف دولت بی مسئولیت ایران را انجام می دهند؟ آیا این شرم آور نیست که پس از گذشت این همه سال افغانی ها حق ندارند کودکانشان را در ایران به مدرسه بفرستند؟ غیر قانونی بودشان را بهانه می کنند؟ اگر غیر قانونی بودن خوب نیست پس چرا جلوی اقامتشان را نمی گیرند که از ایشان سوء استفاده هم نشود؟ آیا جمهوری اسلامی می داند چند درصد از این کودکان در ایران به دنیا آمده اند؟ آیا در ایران به دنیا آمدن و فارسی را با لحجه ایرانی سخن گفتن به معنی ایرانی بودن نیست؟ اگر بودن آنها غیر قانونی است چرا پس از نگاه داشتن آنها در اردوگاه قرنطینه پناهندگان اخراجی و اخاذی از سازمان ملل بابت نگاه داشتن آنها و هزینه کردن یک دهم آن پول برای آن بی نوایان آنها را هنوز به افغانستان نفرستاده دوباره از در پشتی وارد ایران می کنند؟ آیا از این برآشفته اند که یک نفر بهائی پیدا شده کاری را که&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;ایشان بعنوان یک دولت در تمام این سالها برای این پناهندگان نکرده اند٬ در حد توانش و برای هر تعداد از این انسانها که می تواند انجام می دهد؟ جالب است که این نشریه شیعه نیوز در بالای صفحه این نشریه لعنت فرستاده به آنها که درحق آل محمد ظلم می کنند. افاغنه که مسلمانند و آل محمد. برای که این لعنت را می خرند این شیعیان؟! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-4429366400351525428?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/4429366400351525428/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=4429366400351525428' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/4429366400351525428'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/4429366400351525428'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/12/blog-post_24.html' title='بهائیان ایرانی و مسلمانان افغانی'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-1942867368150082605</id><published>2008-12-21T11:19:00.001-05:00</published><updated>2008-12-21T11:22:51.936-05:00</updated><title type='text'>جمع سه هنر در یک هنرمند (نزد ایرانیان است و بس) !</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;ره پویان وصال آقا قطعا تنها گروه و جریان متحجر منتظرالقائم نیست که پس از روی کار آمدن دولت احمدی نژاد عرصه بی انتهائی برای فعالیت یافته است. زمانی که زمام امور دولت و مملکت به دست قشری ترین و خرافاتی ترین گروه از مدعیان قدرت می افتد٬ طبیعی است که نه تنها مسیر برای سر بر آوردن چنین جریانهائی هموارتر می شود٬ بلکه قوای حاکمه سرسپرده ترین نیروهای خود را در بین این افراد جستجو کرده و به تدریج مرزهای بین نیروهای رسمی دولتی و اوباش غیر رسمی از میان می رود. پس از خواندن خبر نقد و بررسی بهائیت در سمنان!!! دور از انتظار نبود که اینبار مأمورین رسمی تر حکومت به منازل شخصی بهائیان حمله کنند و آنها را به طور خصوصی در محل مورد نقد و بررسی قرار دهند! این همکاری تنگاتنگ بین نیروهای دولتی و لات و لوت های مسجدی و هیأتی واقعا تأثر برانگیز است. و از همه جالبتر اینکه زمانی که تا به این حد نخبه گرائی در مملکت حاکم می شود٬ برای مسئولین چاره ای باقی نمی ماند که برای مقاصد بهائی ستیزیزانه در سمنان٬ آقای انجوی نژاد را از شیراز به سمنان بفرستند. گویا که ایشان در این مورد بهترین و ماهرترین دشمن قسم خورده بهائیان اند٬ که نظیرشان در جاهای دیگر پیدا نشده (من اصلا در این مورد بحثی ندارم) &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;و حتما ایشان باید به محل اعزام شوند. این موضوع مرا به یاد سالهای نه چندان دور گذشته انداخت. زمانی که یک نفر با نام مستعار طلوعی دور مملکت راه افتاده بود و نفس کش می طلبید و بهائی می کشت. حالا نوبت رسیده به این یکی دسته گل محمدی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در حقیقت آنچه که روند دادخواهی برای احقاق حقوق مسلوبه بهائیان را از تجربه ی غالب غیر ایرانیان مدافع حقوق بشر متفاوت می سازد٬ همین موضوع هم ریشه بودن صدمات وارده بر جامعه بهائی از سوی قوای دولتی و اوباش غیر دولتی است. به این صورت که وقتی که ظلمی به بهائیان از سوی عوام الناس آخوند زده وارد می شود٬ هیچ مرجع قانونی به مراجعات و دادخواهی های بهائیان وقعی نمی نهد. و زمانی که حملاتی از سوی قوای دولتی و سازمان اطلاعات سپاه به حریم خصوصی٬ اموال٬ و آزادی های افراد و جوامع بهائی صورت می گیرد٬ با تحریک همین توده عوام و با هوچی گری و شارلاتان بازی سعی در مشروع جلوه دادن این تجاوزات آشکار به حریم آزادی های فردی و اجتماعی بهائیان می کنند. این الگوی برخورد و مواجهه با جامعه بهائی را می توان چه در مقیاس کوچکتر منطقه ای و چه در مقیاس بزرگتر کشوری دنبال کرد. به طور مثال پس از دستگیری مدیران جامعه بهائی٬ هفت ماه پیش٬ به نحو بی سابقه ای بر حجم مطالب بر ضد جامعه بهائی و آئین بهائی در نشریات وابسته به جمهوری اسلامی افزوده شد. یا در مورد همین اتفاق اخیر در سمنان ابتدا اقدام به جو سازی بر علیه بهائیان نمودند (به پست قبلی مراجعه کنید) و سپس به طور وسیع به منازل آنها حمله کرده و اقدام به ایجاد جو رعب و وحشت نمودند. آنچه که جامعه ایران در تاریخ معاصرش تجربه می کند به نحو حیرت انگیزی بی سابقه است. و آن اینکه در حکومت فعلی سه عنصری که همواره به عنوان آفت آزادی های مردم مطرح بوده اند٬ در قالب یک نیروی ویرانگر جمع شده اند. این سه عنصر٬ یعنی٬ حکومت دیکتاتوری و تمامیت خواه٬ طبقه علمای دینی٬ و اوباش و زورگیرها و جاهل ها. اگر در گذشته تاریخ ایران این سه عنصر مجبور بوده اند به نحوی در تقسیم لاشه تکه پاره جامعه ایرانی با هم کنار بیایند٬ حالا چون با هم یکی شده اند٬ این مشکل هم از پیش پایشان برداشته شده. وقتی که در سپتامبر دو سال پیش٬ در جریان مسافرت احمدی نژاد به آمریکا٬ خبرنگار صدای آمریکا٬ آقای مستقیم٬ از او راجع به وضعیت حقوق بشر به طور کلی و به طور خاص حقوق زنان و بهائیان پرسش کرد٬ آقای احمدی نژاد ابتدا با منطق فیدل کاسترو به زندان های آمریکا اشاره کرد٬ سپس با دانش آیت الله جنتی سعی کرد در رد دیانت بهائی دلایل عقلی بیاورد٬ و دست آخر در حالی که از جایش بلند شده بود که جلسه را ترک کند٬ با لحنی که بیشتر به لحن حسین رمضون یخی و صالح دم پختکی می مانست سخنی گفت به این مضمون که اگر جرأت دارید بیائید ایران آنجا شما را ببینیم! در حقیقت ایشان اشاره لطیفی فرمودند به وضعیت آزادی بیان در ایران٬ با لحنی که مخاطبین را کاملا تحت تأثیر قرار داد. عمر بسیار بباید همسایه بغلی پدر پیر فلک را٬ تا دگر مادر گیتی یک چنین فرزند مشروعی بزاید که به این خوبی توانسته تمام این هنرها را یک جا در دولتش جمع کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="center" style="text-align:center"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-1942867368150082605?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/1942867368150082605/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=1942867368150082605' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/1942867368150082605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/1942867368150082605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/12/blog-post_21.html' title='جمع سه هنر در یک هنرمند (نزد ایرانیان است و بس) !'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-8356919651359267810</id><published>2008-12-14T14:25:00.001-05:00</published><updated>2008-12-14T14:27:06.307-05:00</updated><title type='text'>انجوی نژاد چه می جود!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;چه می جود این انجوی نژاد٬ هیچ٬ که ژاژ می خاید. (شعر نو)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;می گوئید  نه! به این لینک مراجعه کنید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;a href="http://www.rasanews.com/Negaresh_Site/Fullstory/?Id=41609"&gt;http://www.rasanews.com/Negaresh_Site/Fullstory/?Id=41609&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در انتهای این خبر٬ خبر نگار رسا٬ که از لوگوی خبرگزاری به خوبی خط و ربط آن مشخص است٬ هدف اصلی از تشکیل این سمینار را بیان می کند. می گوید: "این همایش با جلسه پرسش و پاسخ در زمینه های مختلف از جمله معامله با بهائی ها به پایان رسید." این حق را به خود می دهم تا اینگونه برداشت کنم که جلسه پرسش و پاسخ کذائی عمدتا به همین موضوع "معامله با بهائی ها" پرداخته است. و اگر این نبود خبرنگار مربوطه به سایر موارد هم اشاره می کرد. این را به گمان من می توان در راستای مشکلاتی که پیش از این برای بهائیان سمنان از نظر اقتصادی درست کرده بودند دانست. اینکه تمام این همایش را راه انداخته اند تا به قسمت آخرش برسند و اینگونه حرکات غیر قانونی در جهت اشکال تراشی برای فعالیت های اقتصادی بهائیان را مشروع جلوه دهند. همه روزه شاهد این هستیم که عرصه زندگی بر بهائیان در شهرها و شهرستانهای کوچک سخت تر و سخت تر می شود. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-8356919651359267810?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/8356919651359267810/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=8356919651359267810' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/8356919651359267810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/8356919651359267810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/12/blog-post_14.html' title='انجوی نژاد چه می جود!'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-1364172833390533395</id><published>2008-12-14T01:27:00.004-05:00</published><updated>2008-12-14T09:40:16.385-05:00</updated><title type='text'>مبادا سکوت</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;عجیب سکوتی است که مرا در کام مرگسان خود برده. ویروس بدبختی بی نشان و روزمرگی بی انتها&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;آنچنان خناقی در گلو رویانده &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;که نفس کشیدن را هم از یاد برده ام. مانند آن جسد سرد بی جان شده ام که همه اش در خاک پنهان باشد به جز چشمها که از خاک بیرون زده خیره به این پلیدی ها می نگرد. چشمها با سرعت&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;در چشمخانه می چرخد و دیوانه وار طول و عرض نا پاک ترین صحنه روز پسین را در می نوردد ولی&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;دستها در دام خاک سرد و سنگین اسیر و زمینگیر و بی توان. چه رویای زیبائی بود اگر این دست در گل مانده برون می آمد و این صحنه پلید را از مقابل دیدگان می زدود. این هیچ که این دست را حتی یارای این نیست که میان دیدگان پرّان من و دنیای زشت پیرامون حاجب شود. به یاد می آورم دوران کوتاه کودکی را که بر هر منظره ترسناکی با دو دست بر دیده گذاشتن پیروز می شدم. ترس از شب٬ ترس از تاریکی٬ ترس از خانه وقتی که مادر نبود٬ ترس از پشت بام های پر از الله اکبر٬ ترس از تلویزیون. اما چه خوشبخت بودم آنزمان که هنوز از بزرگترین ترس نترسیده بودم. از اسلام! از آن اسلامی که حجت دارد. حجت الاسلام. هم او که "خون خلق حلال می دارد". هم او که مسلمانان هم از آن در هراسند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;گفتم از سکوت. امروز چهاردهم دسامبر است. درست هفت ماه است که مسئولین جامعه بهائی ایران در طی یورشی که به طور هماهنگ و هم زمان به منازل آنها در ساعات اولیه صبح روز چهاردهم می صورت گرفت دستگیر شده اند. و هنوز بعد از گذشت مدت هفت ماه بدون طی مراحل قانونی در زندان اوین بسر می برند. و چه کسی می تواند حدس بزند تا کی این وضع ادامه خواهد داشت. ... و اکنون سکوت ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;دستگیری اخیر مدیران ملی جامعه بهائی را می توان نقطه عطفی در تاریخ پر تلاطم همزیستی نه چندان مسالمت آمیز بهائیان با اسلام مداران نامید. از آن تاریخ به بعد یکی به علت همزمانی این دستگیری با تشدید نقض مفاد آئین نامه حقوق بشر توسط حکومت ایران و در پی آن فعالیت بیش از پیش نهاد های مدافع حقوق بشر و ازدیاد تعداد این مدافعین و قوت گرفتن آنها٬ و دیگری به سبب نوع دستگیری٬ یعنی حجوم هم زمان به منازل این افراد که از اشاراتی مانند ترساندن بستگان از دستگیری بی بازگشت و بی سرانجام هم خالی نبود٬ این دستگیری عکس العمل های بسیاری را از سوی مدافعان حقوق بشر برانگیخت. این شد که تابوی نام بهائی که پیش از این زبان بسیاری از ایرانیان به گفتن آن نمی چرخید٬ شکست. با شکستن این تابو دیگرانی هم پیدا شدند که با اشتهار بیشتر نام بهائی٬ از مداخلی به غیر از موضوع حقوق بشر نیز به این مباحث پیوستند. که البته جای تعجب هم نبود وقتی که پس از همه این اتفاقات فحشنامه کیهان و اقمارش هم بر شدت حملاتشان به جامعه بهائی٬ افراد بهائی زنده و مرده به طور خاص و توهین به معتقدات بهائی افزودند. این افزایش حملات توسط رسانه های مورد حمایت حکومت اسلامی را هم می توان به نوعی عکس العمل طبیعی آنها به افزایش بحث ها و مقالات با محور بهائی و بهائیان دانست٬ و یا بخشی از نقشه گسترده حکومت ایران در تشدید حملات به جامعه بهائی و تحدید بیش از پیش آزادی های بهائیان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;این بحث مفصل همین جا بماند تا بعد. آنچه که مرا واداشت تا این سطور را امروز سیاه کنم چیزی نبود مگر اینکه یادی کرده باشم از یاران ایران در این هفتمین ماهگرد دستگیری ایشان. به یاد خدماتشان و فداکاریهایشان. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;سخنی صمیمانه : آنچه که این روزها مرا بسیار به خود مشغول داشته٬ و همه گاه به فراخور حال سعی می کنم از دوستان و نزدیکان و صاحبنظران برای فهمیدن آن یاری بجویم٬ یکی مقایسه جایگاه جامعه بهائی در ایران است٬ قبل و بعد از شدت گرفتن فشارهای اخیر بر جامعه بهائی٬ و دیگری نگرانی عمیقی است که تمام فکر مرا هر روز به خود بیشتر و بیشتر مشغول می دارد٬ و آن اینکه: مبادا به این فشارهاعادت کنیم! به نبودن یاران ایران عادت کرده ایم؟ به اینکه در استان مازندران٬ بی سر و پای بی رحمی به نام "موحد" هر شکری که دلش خواست بخورد هم عادت خواهیم کرد! اینها نگرانی های من است که هر روز بزرگتر و بزرگتر شده و راه&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;نفسم را بیشتر و بیشتر بند می آورد. می خواهم از این پس مطالب بیشتری را به طور خاص به یاران ایران اختصاص بدهم. مبادا که یاران از یاد بروند. هر کس از دوستان که عکسی یا مطلبی یا خاطره ای در این خصوص برای من به نشانی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;بفرستد٬ بسیار ممنون خواهم شد. &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;Aziz.fakhraei@gmail.com&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="center" style="text-align:center"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-1364172833390533395?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/1364172833390533395/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=1364172833390533395' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/1364172833390533395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/1364172833390533395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='مبادا سکوت'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-3497580783192920597</id><published>2008-10-29T00:29:00.001-04:00</published><updated>2008-10-29T00:52:42.225-04:00</updated><title type='text'>کالبد شکافی یک شاهکار تحقیقی - ترجمه ای</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;باز هم حمله ای دیگر از سوی جمهوری اسلامی. و باز هم ایرنا. به قول مرحوم آقا جان٬ مدام دم گوش ما "وزّه" می کند. هر روز صبح که به سر کار می روم٬ قبل از هر چیز ایمیل هایم را باز می کنم. و تقریبا هر روز خبری یا مقاله بی ربطی از کارمندان جمهوری اسلامی در حمله به بهائیان و جامعه بهائی روز ما را خراب می کند. مثل اینکه اینها باید هر روز یک دستی به آب برسانند وگرنه حقوق و مزایا آجر می شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;a href="http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=197658"&gt;http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=197658&lt;/a&gt; &lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;خبر گزاری جمهوری اسلامی هم مرکز پژوهش دارد! خبر فوق هم ظاهرا تولید آن مرکز است و یک آقائی به نام لطفی که حتما از محققان آنجاست چند صفحه ای را سیاه کرده تماما بر اساس ردیه ای که فیچیکیا بیش از سی سال قبل در آن به دیانت بهائی حمله کرده بود. من این آقای لطفی را نمی شناسم. پس فرض را بر این می گذارم که ایشان واقعا محقق است. کتاب فیچیکیا را هم نخوانده ام چون آلمانی بلد نیستم. اما ترجمه کتابی را که شفر٬ توفیق و گلمر در رد و مقابله با آن نگاشته اند خوانده ام. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;اولا که آقای فیچیکیا را با این حرفها چکار؟ خود آقای لطفی هم می داند که فیچیکیا یک کارمند ساده دولتی بیش نبوده. به شغل ایشان کاری ندارم ولی کسی که می خواهد سیستم فکری ممزوج با آئین بهائی را به چالش بطلبد٬ با این گستردگی و فراگیری که این آئین دارد٬ باید از حد اقل دانشی در علوم انسانی و اجتماعی بهره مند باشد. که در مورد این آقا صدق نمی کند. می گویم سیستم فکری برای کسی که دیانت بودن آنرا قبول ندارد. حال اتفاقی که افتاده این بوده که یک فرد بی مایه و جاه طلب مانند آقای فیچیکیا چندین سال پیش به جامعه بهائی پیوسته٬ و این طور که از شواهد پیداست بیش از حد اظهار لحیه کرده و کسی تحویل نگرفته٬ خورده توی ذوقش.اینکه لطفی از قول فیچیکیا در باره تشکیلات بهائی می نویسد "ساختار این تشکیلات در اطاعت بی چون و چرا و تأکید بر اطاعت و تبعیت کورکورانه بنا شده است"٬ حاکی از همین مطلب است که این آقا نمی خواسته از تشکیلات انتخابی بهائی اطاعت کند٬ پس مجبور شده که از جامعه بهائی بیرون برود. اطاعت در نظم اداری بهائی به هیچ وجه کورکورانه نیست. و اصلا اینکه کجا به کسی تحکمی می شود که اطاعت کورکورانه معنا داشته باشد؟ اگر هم فیچیکیا در نحوه اداره جامعه بهائی نظراتی داشته و احتمالا پذیرفته نشده٬ یا باید اطاعت کند و یا اینکه تشریفش را ببرد. نه اینکه دشمنی کند. مانند معدودی که تعالیم بهائی را دوست داشته اند و بهائی شده اند٬ اما بعد به هر دلیلی به طور رسمی از جامعه از کنار رفته اند. (لازم به توضیح است که در آئین بهائی ارتداد نداریم. آدم هم نمی کشیم.) ولی اینطور که معلوم است این آقا نتواسته تا به این حد متمدنانه رفتار کند. هر مجموعه ای و نظامی باید از اصول اصلی اش دفاع کند. این اصل اساسی سوای ماهیت دینی آن مجموعه است. این قانون اساسی مدیریت است. اگر به یک کلوب گلف بروید٬ در صورت پوشیدن شلوار کوتاه٬ باید حتما جوراب ساق کوتاه بپوشید. و در صورت پوشیدن جوراب ساق بلند به شما اجازه بازی نمی دهند. این قانون است و هیچ ربطی هم به فاشیزم ندارد. آن هم از آن نوع فاشیزم که آقای لطفی بلافاصله بعد از شنیدن این اسم عکس هیتلر و سربازانش را در کنار آن چاپ می کند. واقعا متأسفم برای این آقای لطفی که حتی به اندازه برادر فیچیکیا هم دانش ندارد و اطلاعاتش در حد سریال های شبکه سوم تلویزیون ایران است که با دیدن کلمه فاشیزم حتما باید عکس هیتلر را چاپ کند. بی جهت نیست که در مدح کتاب فیچیکیا می گوید که "این کتاب دارای ساختار سیستماتیک٬ ارجاعات٬ یادداشت های متعدد٬ ...است". یعنی اینکه کتاب فوق را ماورای متوسط سطح دانش یک کارمند خبرگزاری ایرنا یافته است که تا این حد تعجب کرده. قابل توجه ایشان اینکه هر پروژه دبیرستانی هم باید دارای ارجاعات و یادداشت باشد٬ چه برسد به یک کتاب با این همه ادعا. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;و اما اصل موضوع. به نقل قول از خود ایرنا: "این کتاب توسط دفتر مرکزی کلیسای پروتستان آلمان مختص مسائل عقیدتی منتشر شد". بعد از اینکه فیچیکیا شروع می کند به شاخ و شانه کشیدن٬ این استعداد نو شکفته توسط کلیسای پروتستان کشف می شود. یعنی اینکه تا حدی این آقا در سوئیس و آلمان همان نقشی را بازی می کرده که مهناز رئوفی در همدان. و نه بیشتر. کلیسا هم یک مؤسسه مذهبی است که از نفوذ و گسترش آئین بهائی خشنود نیست. علی الخصوص در آلمان که جامعه بهائی بسیار فعال است و معبد بهائیان اروپا هم در این کشور واقع شده. و البته فیچیکیا هم سپاس خود را از سرمایه گذاران انتشار کتابش به جای می آورد. آنجا که پس از حملات متعدد به آئین بهائی٬ و پس از اینکه به خیال خودش ثابت کرد که چقدر بد است٬ آنرا با کلیسای کاتولیک مقایسه می کند. لطفی می گوید: "از نظر فیچیکیا با انتقال مرجعیت عقیدتی به بیت العدل اعظم ... تشکیلات بهائیت مانند کلیسای کاتولیک به عنصری از قدرت حقوقی و تنها سازمان عقیدتی در جامعه بهائی تبدیل شده". که صرف نظر از اینکه واقعا وقتی صحبت از جامعه بهائی بعنوان یک جامعه دینی به میان می آید٬ دیگر سازمان عقیدتی به چه معناست؟ این خود به روشنی گویای حمایت گسترده کلیسای کاتولیک از فعالیت های این آقا است. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;باز هم با تشکر از دست اندر کاران ایرنا برای ترجمه و در اختیار گذاشتن قسمتهائی از کتاب فیچیکیا٬ نکات دیگری را که همچنان بی معنی می نماید٬ بر می شمارم. به طور مثال ایشان از ممانعت از "نو آوری های فردی" توسط تشکیلات بهائی می گوید. حال آنکه اگر کسی پیامهای بیت العدل اعظم را مطالعه و درک کند٬ به جایگاه "ابتکارات فردی" و مصادیق آن در ادبیات بهائی پی می برد. یا آنجا که فیچیکیا می گوید "از آنجائی که در ساختار تشکیلات جهانی بهائیت اصل تفکیک قوا لحاظ نگردیده٬ آن تشکیلات تمرکز گرا و ضد دموکراتیک می باشد"٬ نشان دهنده این است که این فرد از ابتدا به قول معروف درد دین نداشته و به این آئین گرویده٬ و الا آوردن اصطلاح "اصل تفکیک قوا" در اینجا به چه معناست. یا اینکه ایشان با این حرف دارد جامعه بهائی را با کجا مقایسه می کند؟ یا اینکه چه مدل انتخاباتی که به اندازه انتخابات بهائی دموکراتیک باشد می تواند پیدا کند؟ به هر حال از فیچیکیا که گذشت٬ اما سایرین اگر به دنبال قوای تفکیک شده و تفکیک نشده ممکن است دور و بر جامعه بهائی پرسه بخورند٬ از همین ابتدا اگر نیایند بهتر است. اینجا ما قدرتی نداریم که بخواهیم تقسیمش کنیم. اینجا هرچه هست جفا دیدن است و ملامت کشیدن. همان که نه فیچیکیا قدرت تحملش را دارد و نه هیچکدام از پژوهشگرانی که در شیره کش خانه های جمهوری اسلامی زغال روزنامه های روسیاه را چاق می کنند و سیخ بر منقل بی هویتی و نان به نرخ روز خوری می گذارند. این مردک در سوئیس بهائی شده٬ که نه مجبور بوده سایه شوم جمهوری اسلامی را بر بالای سرش تحمل کند٬ و نه اینکه به خاطر بهائی بودن از حقوق &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;اولیه انسانی و شهروندی محروم شود اما باز می گوید٬ "کتاب اقدس مجموعه ای از قواعد سخت٬ پیچیده٬ عجیب و قریب٬ متعلق به &lt;u&gt;شرق باستان&lt;/u&gt;٬ نامفهوم و به طوری کلی مجموعه ای از &lt;u&gt;قوانین طاقت فرسا&lt;/u&gt; است". از این پس هرکسی تصمیم گرفت بهائی شود طاقتش را ببرد بالا. بهائی باید نوزده روز در سال روزه بگیرد٬ هر روز حداقل یک بار نماز بخواند٬ عرق هم نخورد و البته مانند هر دین دیگری٬ خاک تو سری کردن هم در این دین ممنوع شده. آقای لطفی٬ اگر طاقت فرسا است٬ فاصله بگیر! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در کل این مقاله جملات نامفهوم زیادی به چشم می خورد. که این همه می تواند برآیند غرض ورزی های آن دانشمند! سوئیسی (که در دشمنی و کینه ورزی مجبور بوده منطق را فدا کند) ٬ به علاوه گیجی و بی اطلاعی این دانشمند ایرانی کارمند خبرگزاری باشد. خواننده محترم به من بگوید معنی این جمله چیست٬ که می گوید: "تعالیم بهائی در جهت اهداف تشکیلات جهانی بهائیت به تعالیم ایدئولوژیک بدل شده است" شما را به امامزاده زید قسم بگوئید معنی این جمله چیست. و بعد در دنباله همین حرف برای اینکه ظاهری پذیرفته تر به نوشته اش بدهد٬ به آیات 122 و 125 کتاب اقدس اشاره می کند که بر اساس این آیات "بهائیت در تقابل با دموکراسی" قرار می گیرد. که به نظر من هیچ ربطی ندارد. آیه 122 کتاب اقدس می گوید ببین مردم چقدر کم عقلند. کارهائی را که برایشان مضر است می خواهند انجام دهند ولی به کارهائی که بدردشان می خورد اعتنائی ندارند و در آیه 125 می گوید بدانید که آزادی حقیقی در پیروی از تعالیم من است (ترجمه خودمانی برای هر دو آیه). &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;این آیات از زبان پیامبر و خدا نازل شده و بسیار طبیعی است که پیامبر مردم را به پیروی از تعالیمش تشویق کند. اصلا کار پیامبر همین است. کدام پیغمبر دیگری را می شناسید که گفته باشد هر کس از مردم هر غلطی دلش خواست بکند. پیغمبر کارش نصیحت کردن است. هرکه خواست مؤمن می شود و هر که نخواست می رود دنبال یک پیغمبر دیگر. این چه ربطی به "تقابل با دموکراسی" دارد که ایشان اشاره می کند. تازه اگر چیزی با دموکراسی در تقابل باشد٬ می شود در توافق با جمهوری اسلامی. آیا تا به این حد در تقابل با دموکراسی بودن بد است؟ مواظب حرف زدنتان باشید که مصداق تف سر بالا نباشد. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;و اما آنچه که به نظر من هدف اصلی آقای لطفی از این همه صغرا و کبری کردن است٬ این است که به نتایج دلخواه جمهوری اسلامی برسد. می گوید "فیچیکیا تشکیلات بهائیت را به دلیل تمایلات افراطی تهدیدی برای دولت ها می داند" که بعد نتیجه گیری کند که "نباید تعجب کرد که فعالیت تشکیلات بهائیت در بسیاری از کشورها ممنوع اعلام شده است زیرا فعالیت آنها در جهت تهدید دولت و همراه با فعالیت های براندازنده است". خیلی جالب است اگر ادبیات فیچیکیا تا به این حد به بی ادبیاتی جمهوری اسلامی شبیه است. یعنی استفاده از لغاتی مانند "فعالیت های براندازنده!" که به طور حتم ذائقه مترجم نیز در ایجاد این شباهت بی تأثیر نبوده است. گو اینکه نه مؤلف و نه مترجم هیچکدام سعی نمی کنند توضیح بدهند که اینها کدام کشورها هستند که فعالیت بهائیان را ممنوع اعلام کرده اند. و می گوید "بسیاری از کشورها". یعنی چند کشور؟ بغیر از عربستان سعودی که اگر غیر مسلمان به مکه برود خونش هدر است. و یا چین که به هیچ دینی اجازه تبلیغ نمی دهد. همین مدعیان اسلام ناب اگر راست می گویند بروند به چین و اسم اسلام را بیاورند تا از نه هر جا بد تر آویزانشان کنند. اما چیزی که بیش از همه باید مورد توجه قرار گیرد شباهت جمهوری اسلامی است با گربه مرتضی علی. هر جور که ولش کنی باز چهار چنگولی می رود سر داستان براندازی. گوئی که هیچ بهانه غیر موجه دیگری برای سرکوب دگراندیشان نمی یابد جز اینکه به آنها اتهام براندازی بزند. اتهامی گنگ و بی معنی که می شود به هرکسی وارد کرد به هر دلیل خنده داری که فقط با عقل آموزش ندیده قضات دادگاه های انقلاب سازگاری پیدا می کند. و باز هم همان قبرستان کهنه ها که همچنان می شکافند. باز می گویند هویدا بهائی بود و پنهان می کرد. شاید اگر به دقت تاریخ معاصر را بکاویم٬ هیچ کسی از زمامداران رژیم گذشته به اندازه هویدا به آخوندها میدان نداد. به قولی گمان می کرد که با جلو انداختن مذهبی ها جلوی کمونیسم را می گیرد. نمی دانست که با پر و بال دادن به آخوندها مار در آستین می پروراند. به همین دلیل بود که در روزهای قبل از پیروزی انقلاب٬ زمانی که فرصت داشت از زندان خارج شود و از ایران فرار کند٬ این کار را نکرد. چون با خود می اندیشید که این همه به این آخوندها خدمت کرده٬ در زندان شاه هم بوده٬ پس حالا به پاس این همه خدماتش آخوندها او را روی سرشان می گذارند. غافل از اینکه آخوندی مثل غفاری٬ سینه مادرش را هم گاز گرفته که به اینجا رسیده٬ چه برسد به خرخره آقای هویدا. به هر حال مقصود اینکه اگر هویدا ذره ای "بهائیت" در وجودش بود به هیچ وجه دم به دم آخوند ها نمی داد. نه هویدا و نه هیچ یک از صاحب منصبان بی عرضه شاه فقید و نه حتی خود اعلی حضرت ضعیف النفس آریا مهر که آقای لطفی از او بعنوان حامی بهائیان "به منظور سرکوب و جلوگیری از نفوذ روحانیون شیعه" یاد می کند. البته لطفی این جملات را از قول فیچیکیا نقل می کند٬ ولی من نمی توانم تصور کنم که یک فرد سوئیسی به چه دلیل باید علاقه مند به این مبحث باشد. مگر اینکه این علاقه را مشتریان پولدار تری برایش ایجاد کرده باشند. یا اینکه لطفی از خودش در آورده. می گوئیم فیچیکیا نفهمید یک حرفی زد. آقای لطفی که ایرانی است. باید خوب بداند آن دورانی را که همان آقای شاه که او را طرفدار بهائیان می دانند٬ در جهت همان سیاست های غلطی که هویدا هم داشت٬ گمان می کرد اگر آخوندها را از خود خوشنود نگاه دارد٬ آنها هم از او حمایت خواهند کرد. و فقط و فقط به همین دلیل بود که آنطور به آن روضه خوان بی سواد٬ فلسفی٬ میدان دادند که هر غلطی دلش خواست بکند. مگر مملکت صاحب نداشت. یا اگر داشت٬ به هر جهتی که متمایل بود٬ به هیچ وجه نمی توانست حامی بهائیان باشد. و الا رادیو سراسری مملکت را در اختیار این آخوند نمی گذاشتند. عکسهائی که از صحنه های خراب کردن سقف (گنبد) مرکز بهائیان در تهران به جا مانده بسیار گویاست. در این میان یک عکس به خوبی گویای روابط دربار با آخوند هاست. آن عکسی که کارگران دارند با کلنگ سقف گنبد را خراب می کنند و فلسفی هم با آن قیافه درهم مچاله شده مثل سر عمله (البته با یک درجه ترفیع) بالای سر کارگران ایستاده و جالب تر از همه اینکه تیمسار باتمانقلیچ هم کلنگی به دست گرفته و می کوبد! عکاس هم این صحنه را ثبت کرده به نشانه ارادت اعلی حضرت و عملگی تیمسارهایش برای آخوند ها. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;لطفی همه این حرفهای بی پایه را می زند که نتیجه دلخواه خودش را بگیرد. بعد از نتیجه گیری بی ربط اول٬ که می خواست اتهام "بر اندازنده" بودن به بهائیان بزند٬ که در باره اش صحبت کردیم٬ در آخر مطلبش باز از قول همان همکار! سوئیسی می گوید "طبیعی است که این تشکیلات با خشم فزاینده توده های مردم روبرو شود". این یعنی همسوئی با همان طوماری که در نماز جمعه ها بر علیه جامعه بهائی جمع کردند و سعی داشتند که آنرا به یک حرکت خود جوش مردمی نسبت بدهند. که یخشان نگرفت و موجب رسوائی بیشتر جمهوری اسلامی شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در آخر مقاله بعنوان هشداری به بهائیان٬ و یا بعنوان مژده ای برای مخالفان جامعه بهائی٬ می گوید که "ترجمه فارسی این کتاب در دست اقدام است" که خود نشانگر حجم وقت و هزینه ایست که&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;جمهوری اسلامی در مخالفت با جامعه بهائی صرف می کند. کتاب "راست را کژ انگاشته اند" تألیف شفر و همکاران٬ می تواند بسیار کتاب خوبی در معرفی آئین بهائی باشد. ولی کتاب پر حجم و قطوری است و خواندنش انگیزه می خواهد. که آقای لطفی و همکاران این انگیزه را هم بزودی ایجاد خواهند کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:10.0pt;mso-bidi-language:FA"&gt;یادداشت: اگر کسی به نسخه الکترونیکی ترجمه فارسی کتاب "راست را کژ انگاشته اند" دسترسی دارد٬ لطفا بنده و دوستان را هم بی نصیب نگذارد. از قرار معلوم باید بزودی این کتاب را در دسترس همه قرار داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-3497580783192920597?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/3497580783192920597/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=3497580783192920597' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/3497580783192920597'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/3497580783192920597'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/10/blog-post_29.html' title='کالبد شکافی یک شاهکار تحقیقی - ترجمه ای'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-8320731435456358142</id><published>2008-10-21T22:10:00.001-04:00</published><updated>2008-10-21T22:17:49.349-04:00</updated><title type='text'>ما با جمهوری اسلامی طرفیم</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;گلستان جاوید اصفهان هم از آسیب انقلابیون اسلام ناب زده در امان نماند. خبر تأسف باری که در کنار صدها دیگر از این دست جای گرفت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color:black"&gt;&lt;a href="http://www.hrairan.com/Archive_87/1123.html" target="_blank"&gt;http://www.hrairan. com/Archive_ 87/1123.html&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color:black"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=hHKboiwlQIo" target="_blank"&gt;http://www.youtube. com/watch? v=hHKboiwlQIo&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL" style="color:black"&gt;این نخستین باری نیست که گورستان های بهائی هم سهمشان را از تیرهائی که دشمنان آئین بهائی هر روز به سمت این جامعه بی دفاع نشانه می روند٬ دریافت می دارد. بعد از انقلاب اسلامی٬ آن زمان که هیولای عقده های فروخفته مرتجعین به قدرت رسیده٬ سوار بر مرکب بی مایگان ترقی خواه٬ امام زمان وار٬ عجل الله گویان٬ تا زانو در موج خون فرو رفت٬ جامعه بهائیان ایران خود را در برابر سیل مخرب و بنیان کن همان ارتجاع کور مذهبی یافت که سالها آن را تجربه کرده بود٬ ولی اینبار آنرا در لباس دولت و قدرت و حکومت می یافت. بهائی ایرانی دستگیر شد٬ کشته شد٬&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt; تبعید شد&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color:black"&gt;٬ بی کار شد٬ بی پناه شد و آن شد که باید هفتاد من کاغذ مثنوی سرود برای دیباچه ای بر این رنجنامه. و اما چه شد که باید گورستان های بهائی هم تخریب می شد!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color:black"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL" style="color:black"&gt;پس از تخریب گورستان های بهائی٬ در سالهای آغازین پس از انقلاب٬ در بسیاری از شهرها٬ مسؤلان محلی بزودی مجبور شدند که با واقیت روبرو شوند. واقعیتی به تلخی و شومی مردۀ بر زمین مانده. بهائی مرده٬ گلستان جاوید ویران شده٬ گورستان عمومی شهر هم جای مردگان بهائی نیست. چه که اگر در آنجا دفن شوند٬ همان شب اول قبر از اعماق خروارها خاک٬ به ریش کثیف نکیر و منکر خواهند خندید و دکان خاک آلودشان را بعد از پانزده قرن بر سرشان خراب خواهند کرد. پس ناگزیر از این شدند که قطعه زمینی را برای این منظور در اختیار بهائیان قرار دهند. تقریبا در اکثر شهرهای ایران آنچه که هم اکنون بعنوان گورستان٬ یا به اصطلاح بهائی آن٬ گلستان جاوید٬ مورد استفاده قرار می گیرد٬ قطعه زمینی است نسبتا با فاصله از شهر وطبعا دور از امکانات شهری مانند آب لوله کشی و برق. که اداره آنها را بیش از پیش دشوار می سازد. و البته در تمام این سالها از دستبردها و خرابکاری های عمال حکومت اسلامی در امان نبوده اند. بارها و بارها بهائیان در این زمینهائی که اکثرا بایر بوده اند و موات (که اگر نبود برای این منظور اختصاص نمی یافت) ٬ اقدام به درختکاری و ایجاد فضای سبز کرده اند٬ و مدتی بعد تمام آن درختان را کمر شکسته و ریشه کن شده یافته اند. در همین گورستان اصفهان حدود دوهزار و پانصد اصله درخت را از بین بردند. به دفعات بسیار٬ وقتی که برای تشییع جنازه به گورستان رفته اند٬ جاده های دسترسی را مملو از نخاله های ساختمانی و زباله های شهری یافته اند. یا با سنگ قبرهای شکسته روبرو شده اند. گوئی برای پدران و مادران ما آرامگاه ابدی متصور نیست. گاهی صحنه ای را در پیش چشم می آورم که شب است٬ هوا ابری و غم گرفته است٬ شبی بی مهتاب است و نازنین پدربزرگم آرمیده است. آنگاه مردکی الدنگ با&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;ریشی نتراشیده و دستانی آلوده بر مزارش می آید و درختی را که عمو بر بالای سرش کاشته می شکند و سنگ قبرش را می خراشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL" style="color:black"&gt;به راستی این مرده آزاری از سوی جمهوری اسلامی به چه معناست؟ قطع دو هزار و پانصد اصله درخت در گلستان جاوید اصفهان٬ یقینا محصول بد مستی های شبانه اشرار محلی نیست. چه کسی اینگونه٬ چون جمهوری اسلامی و وابستگانش و همفکرانش٬ به تمام قوا سعی در محو&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;فیزیکی و اجتماعی جامعه بهائی دارد؟ آیا جمهوری اسلامی واقعا فکر می کند که با استخدام لباس شخصی های مفت خور جمهوری اسلامی برای خرابکاری٬ کسی رد پای حکومت را بر این ویرانه به جا مانده نمی بیند؟&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;قطع یک درخت کافیست که مأموران شهرداری و محیط زیست را یا برای اجرای قانون و یا برای اخاذی در اسرع وقت به محل بکشاند. حال چگونه است که پس از قطع این تعداد از درختان همه مسئولین مربوطه لب به سکوت دوخته اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL" style="color:black"&gt;تیغی که تاریخ به دست این زنگیان مست داد٬ اکنون بر سر زنده و مرده فرود می آید و بر سر هر آن چیز و هر آنکس که با خرافات و توهمات این تیغ کشان بی مایه همخوان نباشد. از این منظر مردگان بهائی هم "نقص پرونده" دارند٬ مردگان بهائی هم "اقدام بر علیه امنیت نظام" می کنند. آیا اینکه گورستانهای بهائی هم از گزند جمهوری اسلامی و همدستانش دور نمی ماند٬ نشانه ای آشکار بر عمق دشمنی و بهائی ستیزی جمهوری اسلامی نیست؟ دشمنی با هر آنچه که نشانی از بهائی بودن دارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL" style="color:black"&gt;این را فقط نوشتم برای آن دسته از دوستان عزیزم که به جز خوش قلبی و خوب انگاری از ایشان ندیده ام. بارها دیده ایم که بعد از همه بلاهائی که ممکن است بر سر یک بهائی بیاورند٬ و وقتی که جمهوری اسلامی از آن بیم دارد که شخص مورد ستم صدای دادخواهی اش بلند شود و این شکایت به گوش مراجع بین المللی برسد٬ و برگ سیاه دیگری بر سیاهکاری های جمهوری اسلامی اضافه شود٬ در این میان شخصی از میان اینان بعنوان دوست و ناصح مشفق به شخص بهائی نزدیک می شود و به او توصیه می کند که اگر این قضیه را به سکوت بگذراند٬ مشکلش زودتر حل خواهد شد. می گوید که تو هیچ مگو٬ من خود مراقبم. و چه کند آن بهائی٬ که به دارازای عمر به او آموخته اند "بد مشنو و بد مبین". پس ممکن است پیش خود گمان کند که در جمهوری اسلامی هم آدم خیر خواه پیدا می شود!! در این حکومت اسلامی که دشمن قسم خورده جامعه بهائی است آنچنان که تحمل مردگان بهائی را هم ندارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL" style="color:black"&gt;در میانه این همه مشکلات و بلاهائی که هر روز بیشتر از روز قبل بر جامعه بهائیان ایران وارد می شود٬ تنها و اثر بخش ترین اقدامی که جامعه بی پناه بهائیان ایران می تواند انجام دهد این است که این شجاعت مثال زدنی را که در تمام این سالها از خود به نمایش گذاشته٬ در جهت دادخواهی و پی گیری صحیح موارد نقض حقوق بشر از طرق قانونی ممکن به کار گیرد. به طور حتم مراجعه به دفاتر دولتی و حقوقی در ایران کار ساده ای نیست. مراجعه به اداراتی که فساد و ارتشا تمام ارکان آنرا فرا گرفته. به علاوه این که عموما افرادی که بر مسند مراجع حقوقی٬ قضائی و انتظامی تکیه می زنند از همفکران جمهوری اسلامی اند و بهائی ستیز و از پیش معلوم است که چگونه با بهائیان ستم دیده برخورد خواهند کرد. اما مراجعه٬ پی گیری و دادخواهی مفید ترین اقدامی است که می شود در این شرایط انجام داد. حد اقل دستاورد این چنین اقدامات این است که مدارک محکم و مستدل تری برای ارائه به مراجع بین المللی فراهم می شود. و در صورت عدم امکان ارائه دادخواهی به مسؤلین قضائی ایرانی باید از هر امکانی برای مطلع نمودن جامعه بین المللی بهائی٬ از مشکلاتی که برای افراد بهائی ایجاد می کنند استفاده نمود. خطرناکترین ترین اتفاقی که ممکن است برای یک فرد بهائی بیفتد این است که در صورت گرفتاری در دام دشمنان امر٬ اینگونه تصور کند که با مسکوت گذاشتن موضوع مشکلات به آرامی از سر او رفع خواهد شد. تجربه این سالها نشان داده است که این سکوت فقط فرصت بیشتری برای معاندین امر بهائی ایجاد می کند برای بیشتر ضربه زدن به پیکره جامعه بهائی و البته در نوبت اول به خود فرد مورد ستم. اینکه گاهی از گوشه و کنار از دوستان بهائی می شنوم که یکی از این حضرات را بهتر از دیگری می دانند و یا فی المثل می گویند آن یکی آدم خوبی بود یا آن دیگری طینتش خوب بود و از این قبیل تصورات. به فرض محال که اینگونه هم باشد٬ چیزی از اصل موضوع تغییر نمی کند. و آن اینکه ما با جمهوری اسلامی طرفیم که دشمن قسم خورده هرچه بهائی و "بهائیت" است. ما با جمهوری اسلامی طرفیم و از این کوزه جز جنایت و نفرت برون نمی تراود. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL" style="color:black"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL" style="color:black"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-8320731435456358142?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/8320731435456358142/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=8320731435456358142' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/8320731435456358142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/8320731435456358142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/10/blog-post_21.html' title='ما با جمهوری اسلامی طرفیم'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-6051065980408291136</id><published>2008-10-17T01:43:00.003-04:00</published><updated>2008-10-17T01:50:09.020-04:00</updated><title type='text'>انگلیس٬ دست نشانده بهائیت!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در گذشته هر کسی از والده محترمه می رنجید٬ با اولین مینی بوس یا گاری اسبی موجود٬ خود را به شهر می رساند و خواننده می شد. بعد از حکومت اسلامی این رنجیده خاطران جذب حرفه شریفه روضه خوانی شدند. در زمان سردار سازندگی بساز و بفروش٬ در دوران اصلاحات مستند ساز٬ و در زمان حکومت "دکتر" ها بر مردم٬ این شخصیتها اغلب محقق می شوند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;جهان نیوز اینگونه گزارش می دهد: "به گزارش فارس٬ سید مجید تفرشی پژوهشگر و محقق ایرانی ساکن لندن ...". که گزارشی است از سخنان آقای تفرشی که به گفته فارس هم محقق است و هم پژوهشگر! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;a href="http://www.jahannews.com/fa/pages/?cid=34586"&gt;http://www.jahannews.com/fa/pages/?cid=34586&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;آقای تفرشی راجع به تلاش رادیو بی بی سی برای اعمال نفوذ در تغییر مسیر وقایع در ایران به نفع دولت متبوع این رادیو مطالبی را عنوان می کند و شواهدی تاریخی می آورد که من نمی دانم راست می گوید یا دروغ. و آنقدر از پیشینه روابط دیپلماتیک ایران و انگلستان نمی دانم که بخواهم در مورد صحت و سقم مطالب ایشان در این قسمت به قضاوت بنشینم. گو اینکه رگه هائی از تئوری دسیسه دائی جان ناپلئونی نیز در آن دیده می شود. ولی آنچه که جالب تر از سایر قسمتهاست٬ قسمت انتهائی این گزارش است که اشاره می کند به سخنان این آقا در مورد نفوذ بهائیان در رادیو بی بی سی٬ و می گوید: "هم اکنون نیز بهائیان حضور و نفوذی گسترده در بخش فارسی سرویس جهانی بی بی سی دارند". گویا تحقیقات جدید پژوهشگران متعهد به حکومت دارد به نتایج جالبی می رسد. سالها گفتند که بهائیان دست نشانده استعمار انگلیس اند. گو اینکه همزمان با انتشار این گزارش٬ سمیناری تحت عنوان "ایران و استعمار انگلیس" در جریان بوده که جمعی از ارائه دهندگان مقالات٬ دوباره همین داستان کهنه چرکمرده را باز "گفته اند" و باز "خندیده" اند. خودشان. ولی ایشان ادعا می کند که بهائیان در رسانه های انگلیسی نفوذ دارند. چرا که نه. سالیانی آنگونه گفتند٬ حال این طور دگر. چه عیبی دارد. همه دروغها به یک اندازه دروغند. هیچکس باجی به آن دیگری نمی دهد. احراز شغل در یک سازمان به معنی نفوذ در آن سازمان نیست. و اگر رادیو بی بی سی فارسی به سبب نقض گسترده حقوق بشر در ایران مطالبی را به این موضوع اختصاص می دهد٬ (همانطور که به زبانهای دیگر) ٬ و طبعا از بهائیان نیز به عنوان یکی از گروه هائی که مورد ستم های بسیار قرار دارند٬ نامی به میان می آورد و یا خبری درج می کند٬ نشانه نفوذ بهائیان در این رسانه نیست. یا شاید این نتیجه گیری در قیاس با رسانه های دولتی ایران عنوان می شود که هر خبر و مطلب مندرجه نیاز به پشتوانه ای با نفوذ دارد و دستوری از بالا!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;ما به هر حال طالب صلح و صفائیم. اگر عنوان کردن این مطالب تحقیقی موجب کاسته شدن از میزان کدورت این پژوهشگر با آتیه از والده مکرمه می شود٬ ما هم حرفی نداریم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-6051065980408291136?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/6051065980408291136/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=6051065980408291136' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/6051065980408291136'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/6051065980408291136'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/10/blog-post_17.html' title='انگلیس٬ دست نشانده بهائیت!'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-6018347179499704149</id><published>2008-10-12T03:34:00.001-04:00</published><updated>2008-10-12T09:05:56.189-04:00</updated><title type='text'>هشدار</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;چند روز پیش خبری در سایت تابناک درج شده بود که آنرا بسیار ناخوشایند یافتم. اما آنقدر نا مربوط و دروغ بود که فقط از کنارش گذشتم. ولی با مراجعه مجدد به خبر فوق الذکر و مشاهده حجم نظرات مخاطبان موافق (و فقط موافق)٬ فکر کردم که خوبست قدری در این باره صحبت کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;a href="http://tabnak.ir/pages/?cid=20506"&gt;http://tabnak.ir/pages/?cid=20506&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="RTL"&gt;از آنجائی که این وبسایت خود را "خبری - تحلیلی" می نامد&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;٬ پس می تواند هر چرندی را اگر نه بعنوان "خبر"٬ که بجای "تحلیل" به خورد خواننده دهد. خبر اینگونه آغاز می شود که خبرنگار از "سهل انگاری" مسئولین در برخورد با بهائیان ابراز نگرانی می کند. گویا معتقد است که در این زمینه کم کاری شده! سپس شماری از خبرهای پیشین را که گویا پیش از این نیز توسط همین شرکت خبرپراکنی انتشار یافته٬ مرور می کند. و نهایتا به اصل موضوعی که می خواهد می پردازد. اینکه در شهرک بهارستان اصفهان٬ بهائیان اقدام به خرید املاک٬ بیش از مقدار لازم برای رفع نیازهای شخصی شان٬ کرده اند. دیگر اینکه "واحد های تجاری بسیاری از پاساژهای اصفهان و نیز برخی مغازه های چهارباغ اصفهان با هجوم بهائیان روبرو شده است". &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;این خبر نیز به وضوح از سبک و روش کلی خبرگزاریهای وابسته به حکومت در حمله به بهائیان پیروی می کند. خبری فاقد هرگونه مأخذ وآمار و سراسر کلی گوئی٬ به همراه استفاده از واژگان تحریک کننده ای مانند "استفاده از واسطه" یا "هجوم". البته جای تعجب نیست اگر سایت تابناک شاخک هایش برای مسائل اقتصادی تکان بخورد. ولی آنچه که موجب نگرانی است٬ این است که گویا هنوز به انتهای سر دراز این قصه نرسیده ایم. نظرات تماما موافقی که بعد از این خبر به چشم می خورد٬ از جهاتی قابل توجه است. اینکه لزوما به اصل خبر کاری ندارند و فقط حاوی نوعی حمله٬ نادرست شماری و بی احترامی به بهائیان و عقاید آنهاست. به اضافه اینکه فراوانی اشتباهات منطقی و نوشتاری خود گویای بکارگیری نیروهای آشنا و همکاران نزدیک گرداننده محترم این سایت است. گویا که "اسمال تیغ زن" پس از آزادی از زندان٬ بدون فوت وقت به مسئولیت های فرهنگی سابقش گمارده شده و همکاری هایش را با مسئولین از سر گرفته است!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;اینکه ابتدا چنین خبری درج درج شود و بعد اینگونه اقدام به جو سازی می کنند٬ آنهم زمانی که مشخصا نوک مگسک ژنرال املاک بهائیان بهارستان و چهارباغ را نشانه رفته٬ بسیار نگران کننده است. نگرانی از اینکه٬ این آقایان پس از زمینه سازی های لازم در صدد برآیند تا کم کاری هائی را که از آن یاد کرده اند جبران کنند. به اینصورت هم با جلوگیری از پیشرفت اقتصادی بهائیان٬ در راستای تحقق اهداف حکومت٬ برای خود اجر اخروی خریده اند٬ که گویا سخت به آن نیازمندند٬ و هم اینکه اگر یک اجر دنیوی هم به جیب امت سرازیر شد٬ جای دوری نرفته است.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-6018347179499704149?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/6018347179499704149/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=6018347179499704149' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/6018347179499704149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/6018347179499704149'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/10/blog-post_12.html' title='هشدار'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8910719404185420510.post-745349606969442588</id><published>2008-10-12T00:23:00.000-04:00</published><updated>2008-10-12T00:42:41.851-04:00</updated><title type='text'>فریاد</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در این لحظه که ساعتی از شب سپری شده و قصد دارم که حتما این وبلاگ را در همین ابتدا بدون مطلب رها نکنم٬ هیچ چیزی پیدا نکردم که بهتر از این شعر جاودانه استاد اخوان ثالث گویای حال ما و وصف هزاران مثل ما باشد. شعر "فریاد". به یاد اخوان که عمری با شعرش فریاد زد٬ و با فریادش شعر خواند. و به یاد عمر بی فریاد ما٬ که عمری به جای فریاد٬ شعر اخوان را در پستوی خانه با خود نجوا کردیم که آرام شویم. مبادا که فریاد زنیم. مبادا که تارهای صوتیمان پاره شود. حال&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;فرزندانمان را از تارهای صوتی ما حلق آویز می کنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL"  style="mso-bidi-language:FA;font-size:16.0pt;"&gt;فریاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;خانه ام آتش گرفته است٬ آتشی جانسوز&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;هر طرف می سوزد این آتش٬&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;پرده ها و فرشها را٬ تارشان با پود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;من به هر سو می دوم گریان٬ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در لهیب آتش پر دود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;وز میان خنده هایم٬ تلخ٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;و خروش گریه ام٬ ناشاد٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;از درون خسته سوزان٬&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;می کنم فریاد٬ ای فریاد! ای فریاد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;خانه ام آتش گرفته است٬ آتشی بی رحم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;همچنان می سوزد این آتش٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;نقشهائی را که من بستم به خون دل٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;بر سر و چشم در و دیوار٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در شب رسوای بی ساحل.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;وای بر من٬ سوزد و سوزد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;غنچه هائی را که پروردم به دشواری٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در دهان گود گلدانها٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;روزهای سخت بیماری.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;از فراز بامهاشان شاد٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;بر من آتش به جان ناظر٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;در پناه این مشبک شب.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;من به هر سو می دوم٬ گریان از این بیداد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;می کنم فریاد٬ ای فریاد! ای فریاد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;وای بر من٬ همچنان می سوزد این آتش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;و آنچه دارم منظر و ایوان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;من به دستان پر از تاول&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;این طرف را می کنم خاموش٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;وز لهیب آن روم از هوش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;زآن دگر سو شعله بر خیزد٬ به گردش دود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;تا سحرگاهان٬ که می داند٬ که بود من شود نابود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;وای٬ آیا هیچ سر بر می کنند از خواب٬&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;مهربان همسایگانم از پی امداد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;می کنم فریاد٬ ای فریاد! ای فریاد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8910719404185420510-745349606969442588?l=reegzar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://reegzar.blogspot.com/feeds/745349606969442588/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8910719404185420510&amp;postID=745349606969442588' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/745349606969442588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8910719404185420510/posts/default/745349606969442588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://reegzar.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='فریاد'/><author><name>عزیزالله فخرائی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15603069769814533782</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
